ورودش در شهر ما مرتكب شده مباهات مىكند ؟ . . . به خدا سوگند ، كينهتوزانهترين اعمالش را به يادش آوردم . ضحاك چون بشنيد اندك زمانى چون رسواشدگان و شرمساران خاموش شد و سپس گفت : بلى ، آن روز سرانجام چنان شد و اين سخن به دشوارى بر زبان آورد و از منبر فرود آمد .
( 1 ) من به عبد الرحمن گفتم ، ( يا به او گفته شد ) چه دليرى كردى وقتى كه آن روز را به يادش آوردى و اعتراف كردى كه در آن روز خود هم در ميان لشكر على ( ع ) بودهاى ! گفت :
« لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ
[ 40 ] » به ما نخواهد رسيد مگر آنچه خدا براى ما مقرّر داشته .
محمد بن ابى مخنف از پدرش و او از عمش روايت مىكند كه گفت :
چون ضحاك به كوفه آمد . عبد الرحمن بن مخنف را گفت : آن روز كه در مغرب تدمر پيكار مىكرديم ، مردى در ميان شما ديدم كه هرگز چنو مردى نديدهام . به ما حمله كرد آن سان كه فوجى را كه من در آن بودم در هم كوفت و چون رفت كه بازگردد ، من بر او حمله كردم و نيزهاى بر او زدم . بر زمين افتاد ، سپس بر پاى خاست ، چنان كه گويى آسيبى نديده بود ، برفت . پس از اندك زمانى بازگرديد و بازهم به همان فوج كه من در آن بودم تاختن آورد و يكى را به خاك هلاك افكند چون آهنگ بازگشت نمود ، من بر او حمله كردم و با شمشير ضربتى بر سرش زدم .
پندارى كه تيغ من در استخوان سرش جاى گرفت . او نيز مرا ضربتى زد كه كارگر نيامد و از ميدان برفت . با خود گفتم كه ديگر بازنمىگردد ولى به خدا سوگند چه سهمناك بود وقتى كه ديدم كه سربندى بر سر بسته و مىآيد . گفتم : مادرت برايت زارى كند ، آيا آن دو ضربت تو را از پيكار ما بازنداشت . گفت : نه ، كه اين جنگ را جهاد در راه خدا مىدانم . پس بر ما تاختن آورد مرا ضربتى زد و او را ضربتى زدم يارانش نيز بر ما حمله كردند و ما از هم جدا شديم كه شب ميان ما پردهء قيرگون افكنده بود .
عبد الرحمن بن مخنف او را گفت : اين همان روزى است كه اين مرد - يعنى ربيعة بن ناجد - در آن عرصه حاضر بود . او سوار دلير خاندان است و نپندارم كه آن مرد را نشناسد .
ضحاك از ربيعه پرسيد : آيا او را مىشناسى ؟ گفت : آرى ، پرسيد : كيست ؟ گفت : من .
گفت : جاى ضربهها را به من بنماى . ربيعه به او نشان داد . ضربتى بود در استخوان جاى كرده . او را گفت : امروز دربارهء ما چه مىگويى ؟ آيا هنوز همان مىگويى كه آن روز مىگفتى ؟
گفت : رأى امروز رأى همگان است . ضحاك بن قيس گفت : امروز بر شما باكى نيست و تا زمانى كه خلافى از شما سر نزده در امان هستيد . ولى شگفت در اين است كه چگونه از زياد رهايى يافتهاى و تو را با آن كسان كه كشت ، نكشت ؟ و تو را چون ديگران نراند ؟ گفت : آرى ، راند ولى خدا مرا از كشته شدن به دست او نجات داد .
ضحاك گفت : به خدا سوگند كه در آن راه سخت تشنه شدم ، زيرا اشترى كه بر آن آب نهاده بوديم گم شد . خود نيز به خواب رفتم و از راه به دور افتادم . چون بيدار شدم تنها چند تن از