ياران من با من بودند و كس آب به همراه نداشت . يكى را فرستادم كه از جايى آب بيابد . به راهى رسيدم و آن را در پيش گرفتم . شنيدم كه كسى مىخواند :
( 1 )
دعانى الهوى فازددت شوقا و ربّما
عشق مرا فراخواند و بر شوق من در افزود
دعانى الهوى من ساعة فاجيب
چه بسا دعوت عشق را در همان ساعت پاسخ گويم .
آن مرد به سوى من آمد . گفتم : اى بندهء خدا ، مرا آبى ده . گفت : نه به خدا ، مگر آنكه بهاى آن به من دهى . پرسيدم : به چند مىدهى ؟ گفت : به بهاى خونبهايت . گفتم :
نمىپندارى ، بر تو واجب است كه مهمان را نان و آب دهى و اكرام كنى ؟ گفت : گاه سخاوت مىورزيم و گاه بخل و گفتم : نپندارم كه هرگز از تو كار نيكى سر زده باشد . مرا اندكى آب ده .
گفت : نمىتوانم . گفتم : به جاى تو نيكى خواهم كرد و تو را جامه خواهم داد . گفت : نه به خدا آب به جرعهاى كمتر از صد دينار ندهم . گفتم : واى بر تو مرا آب ده . گفت : واى بر تو بهاى آن بده . گفتم : به خدا كه اكنون هيچ ندارم تو مرا آب ده و سپس با من بيا تا بهاى آن بدهم . گفت : نه به خدا . گفتم : آب به من بده ، اسبم را نزد تو به گرو مىگذارم و بعد بهاى آن مىدهم . گفت : چنين باد . و پيشاپيش من به راه افتاد تا به خيمههايى رسيديم و مردم بر سر آبى گرد آمده بودند . گفت : اينجا بايست تا برايت آب بياورم . گفتم : نه ، با تو نزد آن مردم مىآيم . از اينكه مردم را و آب را ديده بودم ملول شد و رفت تا به خانهاى داخل شد و با كاسهء آبى آمد و گفت : بنوش . گفتم : نمىخواهم و خود به نزديك آن مردم رفتم و گفتم مرا آب دهيد . پيرمردى به دخترش گفت : آبش بده . دختر بر پاى خاست . زنى زيباتر از او نديده بودم . كاسهاى آب و شير برايم آورد . آن مرد كه از او آب خواسته بودم و نداده بود پيش آمد و گفت : تو را از تشنگى نجات دادم ، اكنون مزد مرا نمىدهى ؟ به خدا قسم رهايت نمىكنم تا مزد من تمام بدهى . گفتم : بنشين تا مزد تو بدهم . نشست . من نيز فرود آمدم و آب و شير از دست آن دوشيزه بستدم و بخوردم . مردمى كه در آنجا بودند بر ما گرد آمدند . گفتم : اين مرد فرومايهترين مردمان است و با من چنين و چنان كرده است . و اين پيرمرد بهتر از اوست كه از او آب خواستم و بىهيچ چشمداشتى به دختر خويش فرمان داد كه مرا آب دهد . مرد اين صد دينار بر عهده من دارد . مردم آن مرد بخيل را دشنام دادند و نكوهش كردند . در حال جمعى از ياران من برسيدند و مرا به عنوان امير سلام گفتند . آن مرد بترسيد و زارى كرد و خواست برخيزد كه برود . گفتم : از اينجا مرو تا آن صد دينار كه بايد به تو بدهم ادا كنم . اسب مرا گرفته بود .
نشست و نمىدانست كه با او چه خواهم كرد . چون بسيارى از ياران من گرد آمدند ، گفتم تا بار مرا نزديك آورند ، بياوردند . آن مرد را فراخواندم و صد تازيانه زدم . پير مرد و دخترش را پيش خواندم و صد دينار زر و چند دست جامه دادم و هر يك از آن مردم را كه بر سر آب بودند جامهاى بخشيدم و به او هيچ ندادم . مردم كه بر سر آب بودند گفتند : اى امير او سزاوار اين كيفر بود و تو نيز شايستهء چنين خيرى هستى كه كردى .