( 1 ) عمرو بن عاص گفت : من بر آنم كه لشكر را پيش برانيم تا به قلمرو او درآييم در سرزمين جزيره ، اين كار سپاه تو را نيرومندتر و دشمن تو را خوارتر خواهد كرد .
معاويه گفت : مىدانم كه چه مىگويى ، ولى مردم را تاب و توان آن نيست . عمرو بن عاص گفت : جزيره سرزمينى است ارجمند .
معاويه گفت : ولى مردم سعيشان اين است به جايگاهى كه زين پيش در آنجا بودهاند - يعنى صفين - برسند .
دو سه روز همچنان در گفتگو بودند تا جاسوسان برسيدند و خبر آوردند كه ياران على ( ع ) به خلاف او برخاستهاند و گروهى از او جدا شدهاند و موضوع حكميت را امرى منكر مىشمارند . و على ( ع ) اكنون روى به آنها نهاده است . از انصراف على ( ع ) و آن اختلاف كه به ميان ياران او افتاده بود ، مردم شام بسى شادمان شدند .
معاويه همچنان لشكرگاه خويش بر پاى مىداشت و چشم به راه اقدام على ( ع ) و يارانش بود كه آيا طلايهداران سپاهش از دور هويدا مىشوند ، يا نه ؟
زمانى نگذشت كه براى معاويه خبر آوردند كه على ( ع ) آن خوارج را كشته است و پس از قتل آنها مىخواهد مردم را به سوى او در حركت آورد ولى مردم همچنان از او مهلت مىخواهند و با او مخالفت مىورزند . معاويه از اين خبر هم شادمان شد و مردمى كه گردش را گرفته بودند شاد شدند .
عبد الرحمن بن مسعدة الفزارى [ 34 ] گويد : نامهء عمارة بن عقبة بن ابى معيط [ 35 ] از كوفه آمد و ما به معاويه در لشكرگاه بوديم و همه ترسان و لرزان كه نكند على از آن جماعت كه بر او خروج كرده بودند ، فارغ شود و به سوى ما آيد . با خود مىگفتيم كه اگر على آمد ، بهترين جايى كه با او روياروى مىشويم همان جايى است كه در سال پيش با او پيكار كرديم ( يعنى صفين ) در نامهء عماره چنين آمده بود :
« اما بعد ، شمارى از قاريان قرآن و زهّاد ياران على بر او خروج كردهاند ، على نيز لشكر بر سرشان برده و آنها را كشته است . اكنون لشكرش و اهل شهرش بر او شوريدهاند و ميانشان دشمنى افتاده و سخت پراكنده شدهاند . دوست داشتم كه تو را خبر دهم تا سپاس خداى به جاى آورى . و السلام . »
معاويه نامه را براى من و برادر خود و ابو اعور سلمى خواند . سپس به برادر خود عتبه و برادر عماره ، وليد بن عقبه نگريست و وليد را گفت : برادرت راضى شده كه براى ما جاسوسى كند .
وليد خنديد و گفت : در اين كار هم سودى است .
شنيدم كه وليد بن عقبه دربارهء برادرش عمارة بن عقبة بن ابى معيط سروده است ، و او را تحريض مىكند :
( 2 )
فان يك ظنّى بابن امّى صادقا
اگر گمان من دربارهء برادرم عماره صادق باشد