گريان ديد . با ناله و فغان از خواب برخاسته ، اين دو بيت برخواند :
ماه رويا روى خوب از من متاب * بىخطا كشتن چه مىبينى صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدى * اين نپندارم كه بينم جز بخواب
و تا بامداد بگريست . يك ماه او را كار همين بود . پس از آن بخاطرش آمد كه بسوى خواهران سفر كند . طبل مسين كوفته ، اشتران حاضر آورده ، از عراق ، چيزى بسيار باشتران بار بسته ، خود نيز سوار شد و خانه را بمادر سپرده ، او را وداع كرده ، هميرفت تا بقصر دختركان رسيده ، هديتها بگذارد . ايشان فرحناك شدند و سبب بازآمد سؤال كرده و گفتند : اى برادر ، دو ماه بيش نيست كه تو رفتهء . حسن بگريست و اين ابيات برخواند :
عشق در دل ماند و يار از دست رفت * دوستان دستى كه كار از دست رفت
بخت و راى و زور و زر بودم و ليك * تا غم آمد هرچهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر نماند * صبر و آرام و قرار از دست رفت
پس از آن فرياد كشيده ، بى خود بيفتاد . دختركان بر وى گرد آمده ، بگريستند . چون حسن به خود آمد ، اين دو بيت برخواند :
دل از من برد و روى از من نهان كرد * خدا را با كه اين بازى توان كرد
بدان سان سوخت چون شمعم كه بر من * صراحى گريه و بر بط فغان كرد
چون شعر بانجام رسانيد ، باز گريست ، چندانكه بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، اين ابيات برخواند :
ديدى اى دل كه دگر بار غم يار چه كرد * چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بىمهرى يار * طالع بىشفقت بين كه درين كار چه كرد
پس از آن بناليد و بگريست تا بى خود گشت . چون به خود آمد ، اين ابيات برخواند :