تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
پس از آن دخترك چارمين پيش آمد در حالتى كه :
ز تف آتش دل وز سرشك ديده شده * لب چو قندش خشك و رخ چو ماهش تر در آب ديده همىگشت زلف مشكينش * چو شاخ سنبل سيرآب در مى احمر
و دختر پنجمين نيز پيش آمد و بدان حالت بود كه شاعر گفته :
فروگسسته بعناب عنبرين سنبل * فروشكسته به خوشاب بسدين شكر همىگرفت بلؤلؤ عقيق در ياقوت * همىنهفت بفندق بنفشه در مرمر
پس از آن دختر ششمين ، حسن را وداع كرد ، در حالتى كه :
بر گلشن از زخم دست كاشته خيرى * بر مهش از آب چشم ريخته اختر آب نمانده در آن دو رنگين سوسن * تاب نمانده در آن دو مشكين چنبر
آنگاه دختر هفتمين ، حسن را وداع كرده ، بگريست و اين دو بيت برخواند :
بر راحت حضر چه گزينى همىسفر * بر شادى طرب چه گزينى همىحزن برداشتى دل از من و بگذاشتى مرا * بر تو دل من اين را هرگز نبرد ظن
پس از آن حسن ، ايشان را وداع كرده ، بگريست و بى خود گشت . چون به خود آمد ، اين ابيات برخواند :
ميروم از سر حسرت بقفا مىنگرم * خبر از پاى ندارم كه زمين ميسپرم جان من زنده بتأثير هواى لب تست * سازگارى نكند آب و هواى دگرم بصر روشنم از سرمهء خاك در تست * قيمت خاك تو من دانم كاهل بصرم
و شبانروز بسوى بغداد همىشتابيد تا بدار السلام برسيد . و نميدانست كه پس از سفر كردن او چه بر وى رفته . چون بنزد مادر برسيد . او را ديد كه از بسيارى گريستن ، رنجور و نزار گشته . آنگاه اشتران بازگردانيد و خود پيش مادر