غيبت پسرش دير كشيد ، او را اندوه و شوق ، افزون گشت و اين ابيات برخواند :
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود * هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
آنچه از بار غمت در دل مسكين منست * برود اين دل من وز دل من آن نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند * تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتصد و نود و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، مادر حسن ، شبانروز همىگريست . او را كار بدينگونه شد . اما پسر او حسن چون بقصر دختركان برسيد ، ايشان او را سوگند دادند كه سه ماه در نزد ايشان اقامت كند . چون سه ماه بگذشت ، دختركان از بهر او ده بار زر و سيم مهيا كردند و توشهء نيز از بهر او بنهادند و او را روانه ساخته ، خود نيز بمشايعت بيرون آمدند . حسن ، بازگشتن ايشان را سوگند داد . ايشان از بهر وداع پيش آمدند . نخست دختر خوردسال كه خواهر حسن بود ، چندان بگريست كه بى خود شد . چون به خود آمد ، حسن را مخاطب كرده ، گفت :
اى راى سفر كرده فغان از رأيت * خود بىتو چگونه ديد بتوان جايت
از ديده كنم ركاب جانافزايت * تا مردمكش همىببوسد پايت
پس از آن دخترك ديگر پيش آمد :
بسته ز خنده لب بگريستن گشاده چشم * دو دست رود زن ز عنا گشته روى زن
اما دختر سيمين ، حالتش بدانسان بود كه شاعر گفته :
از زلف برده چين و فكنده بر ابروان * زان بيشتر كه بود در زلفكانش چين
با روى خويش كرد بچنگ ارعنا همانك * هنگام لهو كردى با چنگ راستين