زلف بت من داشتهاى دوش در آغوش * نهنه تو هنوز آن دل و آن زهره ندارى
و باز بخيمه اندر شد و ساعتى بگريستن بنشست . پس از آن با من گفت :
اى پسرعم ، دخترعم مرا حادثهء روى داده . و گرنه تا اين زمان دير نمىكرد . تو در اين مكان بنشين تا من خبر او از بهر تو بازآورم . آنگاه شمشير و سپر بگرفت