ميخواهى ؟ گفت : خليفه را هميخواهم . غلام گفت : در پيشگاه خليفه حاضر شو و بر وى سلام كن .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب ششصد و نود و دويم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خادم ، اعرابى را جواز داد ، اعرابى در مجلس معويه حاضر آمد و او را سلام داد . معويه به او گفت : از كدام قبيلهاى ؟ گفت : از بنى تميمم . گفت : درين وقت از بهر چه آمدهاى ؟ جواب داد : بشكايت آمدهام و پناه به تو آوردهام . گفت : شكايت تو از كيست ؟ گفت : از مروان بن حكم 37 است .
پس از آن ، اين ابيات برخواند :
خداترس را بر رعيت گمار * كه معمار ملكست پرهيزكار
رياست بدست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست
سر گرگ بايد هم اول بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد
معويه چون ابيات او بشنيد و ديد كه از دهان او آتش همىريزد ، به او گفت :
يا اخ العرب ، قضيهء خود فروخوان و مرا از قصد خود آگاه كن . اعرابى گفت :
ايها الخليفه ، مرا زنى بود كه او را دوست ميداشتم و او روشنى چشم من بود .
اشتران چند داشتم كه به آنها معيشت همىگزاردم . خشكسالى بما رسيد . كه اشتران من هلاك شدند و من بىچيز ماندم . چون مال من برفت و حالتم دگرگون گشت ، ذليل و خوار شدم و به كسانى كه به زيارت من رغبت داشتند ، گران گشتم .
چون پدرزن من بدحالى من بدانست ، آن زن از من بگرفت و مرا براند . من نزد عامل تو ، مروان حكم آمدم و از او اميد يارى داشتم . چون پدرزن مرا حاضر آورد ، شكايت من به او گفت . آن مرد گفت : من هرگز او را نمىشناسم . گفتم :
اصلح اللّه الامير . زن را حاضر آور و حديث از او بازپرس تا حق بر تو آشكار