تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
باديه ، تنهائى بگزيدم و از همه‌كس دورى كردم . پس من گفتم : خانهء ايشان در كجاست ؟ گفت : در سر اين كوه است و بدين مكان نزديك است و آن دخترك هر شب ، چون نيمى از شب بگذرد ، پوشيده از ميان قبيله بدر شود و نزد من آيد و با يكديگر به حديث گفتن بپردازيم . و من بدين حالت نشسته ، در هر شبى بيك ساعت سخن گفتن با او خشنودم تا اينكه جان از تنم برود و يا اينكه كار برغم حاسدان شود . جميل گفت : ايها الخليفه ، چون آن جوان مرا از كار خود آگاه كرد ، از كار او غمين شدم و به او گفتم : اى پسرعم ، ميخواهى كه ترا بحيلتى اشارت كنم كه صلاح تو در آن باشد و بسبب آن اندوه تو برود ؟ آن جوان گفت : اى پسرعم ، اشارت كن . من به او گفتم كه : چون شب شود و آن كنيزك نزد تو آيد ، او را بر اشتر من بينداز و خود بر اسب خويشتن سوار شو و من نيز بر يكى از اشتران سوار شوم و همه شب اشتر همىرانم و هنوز صبح ندميده باشد كه مسافتى دور و دراز طى كنيم و تو بمراد خويشتن برسى . و جهان‌آفرين را جهان فراخ است و من نيز به خدا سوگند تا زنده‌ام ، با جان و مال و شمشير ، ترا يارى خواهم كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب ششصد و نود و يكم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون آن جوان سخن جميل بشنيد ، به او گفت : اى پسرعم ، بايد با او مشورت كنم . كه او خردمند و از كار ، آگاه است . جميل گفته است كه : چون شب ، تاريك گشت و هنگام آمدن او شد ، آن پسر بانتظار او بنشست . دخترك از عادتى كه داشت ، دير كرد . آنگاه جوان از خيمه بدر شد و روى بسوى نسيمى كه از جانب آن دختر ميوزيد كرده ، اين دو بيت برخواند :
اى باد بهارى خبر از يار چه دارى * پيغام گل سرخ سوى باغ كى آرى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 257 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى