برخواند :
جهانا چه بىمهر و بدخو جهانى * چو آشفتهبازار بازارگانى
غمينتر كس آن كش غنىتر كنى تو * فروتر كس آن كش تو برتر نشانى
پس از آن ، سرشك بر رخسار روان كرده ، اين ابيات نيز برخواند :
الحذر اى غافلان زين وحشتآباد الحذر * الفرار اى عاقلان زين ديو مردم الفرار
اى عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول * زين هواهاى عفن زين آبهاى ناگوار
مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست تيغ و عقل را بر پاى خار
پس از آن آواز بناله بلند كرده ، اين ابيات برخواند :
اين جهان بر مثال مردارى است * گرد او كركسان هزار هزار
اين مر او را همىزند مخلب * او مر اين را همىزند منقار
آخر الامر بر پرند همه * وز همه بازماند اين مردار
چون اسعد ، ابيات بانجام رسانيد ، با برادر خود ، ملك امجد چنان يكديگر را بكنار گرفتند كه گويا دو مغز در يك پوست و دو روان در يك تن بودند و خازن ، شمشير بركشيده ، بلند كرد و همىخواست بزند . از قضا اسب خازن برميد و رو به طرف باديه بدويد و اسب ، هزار دينار قيمت داشت و زينى مرصع بر او نهاده بود . پس شمشير از دست بينداخت و بر اثر او روان شد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .