چون شب دويست و بيستم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن دو برادر بگريستند و پس از آن ، هردو برادر ، يكديگر را در آغوش گرفتند و وداع كردند و با خود گفتند : اينهمه محنت و بليت از كيد و مكر آن دو خيانتكار ، مادر من و مادر تست و اين پاداش نيكوئيهاست كه تو با مادر من و من با مادر تو كردهام . آنگاه اسعد ، دست در گردن برادر افكنده ، فرياد بناله بلند كرد و اين دوبيتى برخواند :
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * زين هردو نام ماند چو سيمرغ و كيميا
شد راستى خيانت و شد زيركى سفه * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا
چون امجد ، گريستن برادر بديد ، گريان شد . برادر را به سينه گرفته ، اين دوبيتى برخواند :
دگرباره چه صنعت كرد با ما * سپهر سركش فرتوت رعنا
ندانم چرخ را با ما چه كينه است * مگر با زهره بگرفته است ما را
پس از آن ملك امجد با خازن گفت : ترا بپروردگار بىهمتا سوگند مىدهم كه مرا پيش از برادرم اسعد بكش كه آتش دل من شعلهور نشود و شرر جدائى برادر ، خرمن وجودم نسوزد . پس ملك اسعد بگريست و گفت : نخستين من كشته بايد شوم . ملك امجد گفت : راى من اينست كه يكديگر را به سينه بگيريم تا اينكه تيغ ، هردو را بيك دفعه بكشد . پس هردو دست در گردن يكديگر افكندند و روى بر روى هم بگذاشتند و با يكديگر بخسبيدند و خازن ايشان را بريسمان همىبست و همىگريست . آنگاه تيغ بركشيد و گفت : اى خواجهگان ، به خدا سوگند كه كشتن شما بر من دشوار است . آيا شما را حاجتى هست تا روا كنم يا وصيّت داريد تا بگذارم ؟ امجد گفت : ما را حاجت نيست . و اما وصيّت