معهود ، هريكى روزى حكمرانى كند . پس روز نخست ، ملك امجد ، پسر ملكه بدور بر تخت مملكت بنشست . بامر و نهى و عزل و نصب مشغول شد . ملكه حيات النفوس ، مادر ملك اسعد خواست مكتوبى به دو نويسد و او را بفريبد . پس ورقه برداشته ، بر آن با كلماتى فريبنده ، چنين وانمود كرد كه پسرش ، ملك اسعد را نالايق مىداند و تنها ملك امجد را شايستهء جانشينى ملك قمر الزمان مىشناسد . آنگاه كوشيد تا ملك امجد را به قيام بر ضد پدر و برادر بفريبد . پس از نوشتن اين نامه ، اين دو بيت نيز بر آن بنوشت :
آن را كه غمىباشد و گفتن نتواند * شب تا بسحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصه ما ورنه چه حاصل * پيغام كه باد آرد و گفتن نتواند
آنگاه ملكه حيات النفوس ، مكتوب را بپارچهء حرير گرانبها پيچيده ، بخادم بداد و خادم را فرمود كه مكتوب بملك امجد رساند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هيجدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، حيات النفوس ، مكتوب بخادم داده ، فرمود كه بملك امجدش برساند . خادم روان شد . ولى نميدانست كه در غيبت او بهر او چه آماده گشته . چون خادم نزد ملك بيامد ، در پيش او زمين بوسه داد و دستارچه به دو رسانيد و تبليغ رسالت كرد . ملك امجد ، دستارچه از خادم گرفته ، بگشود و مكتوب بدرآورده ، بخواند . چون مضمون بفهميد ، به فراست دانست كه زن پدرش قصد فريب و نابودى او كرده . پس خشمگين شد و كردار زنان را نپسنديد و گفت : نفرين خدا بزنان فريبكار باد . پس از آن تيغ بركشيد و با خادم گفت :
اى سياهك پليد ، اين مكتوب فريبكارانه چيست كه از زن خواجهء خود آوردهء ؟
به خدا سوگند اى سياهرو و قبيحمنظر ، در هيئت تو سودى نمىبينم . پس شمشير