با برادر خود ، ملك امجد ملاقات كرد و تمامت آنچه ميانهء او و ملكه بدور ، مادر ملك امجد گذشته بود ، بازگفت و از كشتن عجوزش بياگاهانيد و به او گفت : به خدا سوگند كه اگر از تو شرم نداشتم ، اكنون بنزد مادر تو رفته ، او را هم ميكشتم . پس ملك امجد گفت : اى برادر ، ديروز كه من بر تخت مملكت بنشستم ، بر من نيز
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٧١