تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
نيستم و برادران من پرگوى هستند . و حكايت اينست كه :

حكايت شيخ خاموش و برادرانش

در عهد خلافت منتصر باللّه در بغداد بودم 18 و خليفه ، فقرا و مساكين را دوست ميداشت و با علما و صالحان بسر ميبرد . قضا را روزى بده تن از بغداديان خشم آورد و متولى بغداد را فرمود كه ايشان را در زورقى بياورد . من چون در راه ، ايشان را ديدم ، با خود گفتم كه : اين جماعت بدينسان گرد نيامده‌اند ، مگر اينكه بمهمانى هميروند و وقت را بعيش و نوش خواهند گزارد . بهتر اينست كه با ايشان يار شوم . پس با ايشان بزورق نشستم . خادمان والى ، زنجير به گردن ايشان بنهادند و زنجيرى هم به گردن من بنهادند . من هيچ نگفتم و از مروّت و كم سخنى نخواستم بگويم . پس همهء ما را نزد خليفه بردند . خليفه بكشتن آن ده تن فرمان داد . سيّاف هر ده تن را بقتل رسانيد . خليفه ، چون مرا ديد ، بسيّاف گفت : چرا همه را نكشتى ؟ صيّاف گفت : هر ده تن بكشتم . خليفه گفت كشتگان بشمردند و دانست كه ده تن هستند . آنگاه روى به من كرد كه : چونست هيچ سخن نگفتى و چرا با گناه كاران
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 153 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى