بيامد . چون بغرفه اندر شد ، به چپ و راست نگاه كرد . بجز صندوق چيزى نيافت .
در حال ، صندوق را بدوش گرفت . مرا هوش از سر بدر شد . ناچار صندوق را گشوده ، خويشتن به زمين انداختم و پاى من بشكست . با پاى شكسته ، هميدويدم .
چون بدر خانه رسيدم ، گروه گروه مردم آنجا بودند . من از بيم جان و شرمسارى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٥١