اما كنشها در مراحل اوليه خود را از منشاهاى نامبرده نمايان مىسازند . اطبا مغز را منشاء حس مىدانند و برآنند كه هريك از حواس ، اندام ويژه خود را در مغز برگزيده است و كردارش از آن اندام بيرون مىجهد . اگر دراينباره كنجكاو باشيم و به طرز كامل بررسى كنيم درمىيابيم كه ارسطاطاليس ذىحق است و اينان در اشتباه . آنهائى كه مغز را منشاء اصلى حس مىدانند ظاهر نگرند و گفتههايشان از نظريات مبهم و غير ضرورى اقتباس شده است .
ليكن بر طبيب نيست كه دراينباره داورى كند و درست را از نادرست جدا سازد . اين كار بر عهده فيلسوفان و طبيعىدانان است . براى طبيب كافى است كه معتقد باشد اندامهاى نامبرده بگونهاى منشاء اين قوا هستند . كار طبيب ربطى به اين ندارد كه منشاء اصلى كدام است و كدام اصلى و كدام يك فرعى است . ليكن نشناختن منشاء اصلى قوا براى فيلسوفان سزاوار نيست .
فصل دوم - قواى كارفرما
قواى طبيعى دو دستهاند : كارفرما و فرمانبردار .
قواى كارفرما دو نوعند :
نوع اول غذارسان تن آدمى است تا بزندگى ادامه دهد و اين نوع نيز بر دو بخش است :
بخش اول غذادهنده و بخش دوم رشد و نمو دهنده است .
نوع دوم كار جابجا كردن غذاى اندامهاى تن را به عهده دارد تا نوع را پايا بدارد و آن نيز بر دو بخش است : بخش اول پديدآورنده و بخش دوم هيولىدهنده است .
قوهء غذادهنده قوهاى است كه غذا را با غذاگيرنده هممزاج و همآهنگ مىسازد تا جاى تحليل رفته را بگيرد .
قوهء پرورشدهنده نسبت به اندازهء طبيعى كه براى كليه اندامها بايسته است فزونى دارد و بوسيلهء غذائى كه بجسم مىرسد اين قوهء زياده از تناسب طبيعى عمومى جسم ، نشو و نماى جسم را رو به تكامل مىبرد . قوهء غذادهنده فرمانبردار قوهء پرورنده است . غذادهنده گاهى غذاى برابر با تحليل رفته را وارد تن مىكند و گاهى در اين برابرى كوتاه مىآيد . نمودهنده هميشه داراى واردات بيشتر از تحليل رفته است ، ليكن هر واردشدهاى كه بيش از تحليل رفته باشد نمودهنده نيست . فربه شدن بعد از لاغرى در دوران ركود از اين قبيل است كه نموبخش نيست .
هامش
- مىسازد تا نيروى حياتى را به تمام اندامهاى بدن برساند ، و به آنها حيات و قوت بخشد . با اين برداشت تمامى دستگاه عروقى( Vascular System )همراه با كنترلهاى عصبى فرعى آن ، در اين كار تشريك مساعى مىكنند . به عقيده افلاطون قلب عضو اصلى( Appetitve Soul )و به عقيده ارسطو سرچشمه و منشاء همه فعاليتهاست .