تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
بار ديگر ! شيخ مفيد همچنين مىنويسد : دو روز ديگر نيز صبر كردند و سپس هانى بن هانى سبيعى « 1 » و سعيد بن عبدالله حنفى « 2 » را فرستادند و به امام عليه السلام چنين نوشتند : « بسم الله الرحمن الرحيم . به حسين بن على عليه السلام از شيعيان مؤمن و مسلمانش . اما بعد ، بشتابيد كه مردم چشم انتظار شمايند و به ديگران نظر ندارند . شتاب ، شتاب ، باز هم شتاب شتاب . والسلام » « 3 » سپس سيل نامه‌هاى كوفيان به سوى امام عليه السلام سرازير شد كه از حضرت مىخواستند تا به كوفه بيايد ؛ و او با وجود اين درنگ مىكرد و پاسخ نمىداد . در يك روز ششصد نامه به ايشان رسيد و آن قدر پياپى نامه آمد كه همراه نمايندگان مختلف ، دوازده هزار نامه فرستاده شد . « 4 »
هامش
( 1 ) - هانى بن هانى سبيعى : در فصل اول درباره‌اش سخن گفتيم . ( 2 ) - سعيد بن عبدالله حنفى : زندگينامه‌اش در فصل اول ، گذشت . ( 3 ) - الارشاد ، ص 203 ؛ البدايه‌والنهايه ، ج 8 ، ص 154 با اندكى تفاوت در نام‌ها ؛ تاريخ‌يعقوبى ، ج 2 ، ص 241 . ( 4 ) - اللهوف ، ص 105 ، شايان ذكر است كه صاحب كتاب « تذكرة الشهدا » در ص 64 نامه‌اى از اهل كوفه به امام حسين عليه السلام را نقل كرده است كه مردم از ستم يزيد و زورگويى او در ديگر سرزمين‌ها شكايت مىكنند . آنان همچنين از عبيدالله بن زياد و ستم و سركشى او شكايت مىكنند و از آن حضرت مىخواهند كه نزد آنان برود ؛ چرا كه او از يزيد و پدرش به خلافت سزاوارتر است . ملاحظه متن نامه و تعابير زشت آن خواننده را به شك مىاندازد كه نويسنده‌اش حتى عربى روزگار ما را هم كامل نمىدانسته است ! همچنين ديده مىشود كه محتواى نامه با حقايق تاريخى نيز منافات دارد . زيرا در اين نامه مردم از جور و ستم يزيد شكايت مىكنند . در حالى كه هنگام حضور امام حسين عليه السلام در مكه ، يزيد جز چند ماهى بر مسند حكومت تكيه نداشت ؛ و در طى اين چند ماه اوضاع تغيير قابل ذكرى نكرد . بلكه بالعكس در طى اين دوره نعمان بن بشير سهل‌گير و ضعيف بر سر كار بود . از اين گذشته ابن‌زياد چند روز پس از آمدن مسلم به كوفه وارد اين شهر شد . نكته شگفت‌آور در اين نامه اين است كه مىگويد ، امام پس از خواندن نامه آن را دور انداخت و پيك را هم از خود راند ! بدون شك اين از اخلاق امام عليه السلام به دور است و تنها جز در يك‌جا نقل نكرده‌است كه نامه كسىرا به دور انداخته باشد . آن مورد هم مربوط به نامه ابن‌زياد بود كه از آن حضرت مىخواست كه به اطاعت و فرمان وى درآيد . باز در اينجا شايان ذكر است كه حائرى در كتاب معالى السبطين ( ج 1 ، ص 140 ) به نقل از كتاب « التبر المذاب فى المواعظ » سيد عبدالفتاح بن ضياء الدين اصفهانى ( ر . ك . الذريعه ، ج 3 ، ص 372 ) متن نامه كوفيان را نقل مىكند - شايد هم نقل به معنا - و مىنويسد : نامه‌هاى بسيارى به ايشان رسيد و پيك‌هاى فراوانى نزد ايشان آمدند و به ايشان نوشتند : اگر نزد ما نيايى گناهكارى ! زيرا در اينجا ياران بسيارى دارى و مىتوانى قيام كنى . چون تو اصل ، ستون و شايسته و معدن اين قيامى . بر خواننده آگاه پوشيده نيست كه متن اين روايت سخنانى بى ربط است . زيرا چگونه كسى كه اصل ، ستون و شايسته و معدن قيام باشد گناه مىكند ؟ آيا ممكن است كسى از اهل كوفه كه - دست كم - به اولويت امام به خلافت اعتقاد داشته باشد و يا ايمان داشته باشد كه اطاعت از امام واجب است ، نسبت به ايشان چنين جسارتى كند و بگويد كه اگر به كوفه نيايد گناهكار است ؟ ! آرى ، احتمال دارد كه اين نامه ، انشاى يك يا چند تن از منافقان كوفه بوده باشد . ولى بعيد مىنمايد كه منافق بتواند چنين تعابيرى به كار ببرد . از قبيل تو اصل آن - يعنى اصل حقى - و ستون آن و شايسته و معدن آن هستى ! شايد هم انشاى كسى باشد كه نسبت به مقام امام و جايگاه ايشان جاهل بوده است .