در اينجا امام عليه السلام مخالفت خويش را با منطق پسر عمر ابراز داشت و او را ملزم به پذيرش اين حقيقت كرد كه پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله با پاكى و هدايت و منزلت ويژهاى كه دارد ، مانند يزيد بن معاويه نيست ؛ و به او فهماند كه امويان از او دست برنخواهند داشت تا از او بيعت بگيرند يا او را به قتل برسانند . آنگاه پسر عمر را دعوت كرد تا او را يارى كند ؛ و چنانچه يارىاش نمىكند دست كم در بيعت با يزيد شتاب نورزد !
آنگاه امام عليه السلام رو به ابن عباس كرد و گفت : اى پسر عباس ، تو پسر عموى پدرم هستى و از آن هنگام كه تو را شناختهام ، پيوسته امر به نيكى مىكنى . تو با پدرم همراه بودى و مشورتهاى هدايتآميز مىدادى ، او از تو تقاضاى خيرخواهى و مشورت مىكرد و تو مشورت درست مىدادى . در پناه خداوند به مدينه برو و هيچ خبرى را از من پنهان مكن .
من در اين حرم اقامت مىگزينم و تا هنگامى كه ببينم مردمش مرا دوست مىدارند و يارىام مىكنند در آن مىمانم . هرگاه كه مرا رها كردند . سراغ ديگران مىروم و به سخنى كه ابراهيم خليل عليه السلام هنگام افكنده شدن در آتش بر زبان راند و آتش بر او سرد و سلامت شد ، يعنى « حسبى اللّه ونعم الوكيل » پناه مىبرم .
در اين هنگام ابن عباس و ابن عمر به شدّت گريستند . حسين نيز لختى با آنان گريست . سپس با آن دو خداحافظى كرد و ابنعمر و ابنعباس به مدينه رفتند . « 1 »
درنگ و ملاحظه
1 - ابن عباس رضى الله عنه - در بخش نخست سخن خود در اين گفت و گو - تأكيد كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مردم خبر داد كه يزيد قاتل حسين عليه السلام است و بر آنان واجب است كه از وى
هامش
( 1 ) - ر . ك . الفتوح ، ج 5 ، ص 26 - 27 ؛ مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1 ، ص 278 - 281 . تنها كسى كه روايت اين گفت و گو را به طور كامل نقل كرده است ابن اعثم كوفى ( صاحب الفتوح ) است كه خوارزمى نيز در كتاب « مقتل الحسين » خويش از او نقل كرده است . اين گفت و گو در بردارنده فرازهايى است كه اگر پژوهشگر دقيق آنها را دروغ و مردود نشمرد ، حداقل در پذيرش آنها بايد تأمل ورزد ، به ويژه در آنچه به گفت و گوى امام و ابنعمر مربوط است . ما سخن در اين باره را به بررسى موضعگيرى پسر عمر و نوع تحرك و حقيقت جبههگيرى او وامىگذاريم .