تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
عبيدالله بن زياد و رفتارى كه مهتران و مردم در پيش گرفته‌اند ، از خانه مختار بيرون آمد و به سراى هانى بن عروه رفت . شيعيان پنهانى و دور از چشم عبيدالله به خانه هانى آمد و شد داشتند و يكديگر را به پنهان‌كارى سفارش مىكردند . از آن سوى ابن زياد غلامى به نام معقل را فراخواند و گفت : اين سه هزار درهم را بگير و مسلم بن عقيل را بجوى ، با يارانش ارتباط برقرار كن ؛ و چون شخص يا گروهى از آنان را يافتى ، اين سه هزار درهم را بده و بگو كه از اين پول براى جنگ با دشمنانشان استفاده كنند و چنين وانمود كن كه تو نيز از آنهايى . چون اين پول را به آنان بدهى به تواطمينان و اعتماد پيدا مىكنند و كار و اخبارشان را از تو پنهان نخواهند كرد . سپس بامداد و شام نزدشان رفت و آمد كن تا آن كه جايگاه مسلم را شناسايى كنى و نزد او به روى . او چنين كرد و رفت و در مسجد اعظم ، كنار مسلم بن عوسجه كه در حال خواندن نماز بود نشست ؛ و از طريق گروهى دريافته بود كه مسلم براى حسين عليه السلام بيعت مىگيرد . در پايان نماز مسلم ، معقل نشست . گفت : « اى بنده خدا ، من مردى از اهل شام هستم كه خداوند دوستى اهل بيت و دوستى دوستدارانشان را به من ارزانى فرموده است » ؛ و خود را به گريه زد و گفت : سه هزار درهم به همراه دارم و مىخواهم مردى از شيعيان را كه به كوفه آمده است تا براى پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت بگيرد ديدار كنم . اما هنوز كسى كه مرا به سويى راهنمايى كند نيافته‌ام و جاى او را نمىشناسم . اينك در مسجد نشسته بودم كه از چند مؤمن شنيدم كه مىگفتند : « اين مرد نسبت به اهل بيت آگاه است » ؛ و آمدم تا اين مال را به تو دهم تا مرا نزد سرور خود ببرى . من از برادران شمايم به من اعتماد كنيد ؛ و اگر بخواهى پيش از ديدار با او مىتوانى از من بيعت بگيرى . مسلم بن عوسجه گفت : خداى را سپاسگزارم كه با من ديداركردى ، بسيار خشنود شدم و به آنچه دوست مىدارى خواهى رسيد ؛ و خداوند خاندان پيامبرش را به وسيله تو يارى خواهد داد . ولى نمىخواهم كه پيش از به انجام رسيدن كار ، مردم مرا بشناسند ، زيرا از قدرت اين سركش بيمناكم . معقل گفت : جز خير پيش نخواهد آمد ، از من بيعت بگير ! مسلم از او بيعت و پيمان گرفت كه خيرخواه و رازدار باشد ، و او نيز همه خواسته‌هاى او را پذيرفت . آنگاه مسلم گفت : چند روزى در خانه نزد من بيا تا اجازه رفتن نزد