شكيبايى بر ستم آنان فرامىخواند و از آنها مىخواست هر كسى را كه عليه حاكمان جور قيام كند به اتهام ايجاد تفرقه و از ميان بردن وحدت كلمه امت به قتل رسانند .
بنابر اين جاى شگفتى نيست اگر كه يزيد اين موضوع را به ابن عباس نيز يادآور شود و بگويد : « با او ديدار كن و از تلاش براى تفرقهافكنى باز بدار و اين امت را از افتادن به گرداب فتنه بازگردان » ؛ و شگفت نيست اگر كه ابن زياد خطاب به مسلم بن عقيل بگويد « تو نزد مردمى آمدى كه باهم متحد بودند ؛ و ميانشان تفرقه افكندى و آنان را رو در روى يكديگر قرار دادى ! » « 1 »
پيش از آن ، معاويه نيز همين اتهامها را به امام حسين عليه السلام وارد ساخته ؛ در خلال برحذر داشتن وى از ايجاد فتنه در ميان امت و كشاندنشان به آشوب همين نغمه را ساز كرده بود ؛ كه امام عليه السلام در پاسخ او فرموده بود : من فتنهاى بالاتر از اين كه تو حكمران مردم باشى نمىشناسم ؛ و براى خودم و امت جدم ، كارى را بالاتر از جهاد با تو نمىدانم : چنانچه با تو جهاد كردم به خداى عزوجل نزديك شدهام و اگر آن را وانهادم از گناه خويش به درگاه خداوند طلب بخشايش مىكنم و از او مىخواهم كه مرا در كارم راهنما باشد . « 2 »
3 - يزيد در اين نامه كوشيد تا امام را متهم كند كه هدفش از قيام ، رسيدن به حكومت و دنياطلبى است . از اين رو از ابنعباس خواست كه امام عليه السلام را اميدوار سازد - كه درصورت دست كشيدن از قيام - امنيت و كرامت فراوان خواهد يافت ؛ و از آنچه معاويه براى برادرش مقرر ساخته است ، او نيز بهرهمند خواهد شد ؛ و آنچه را هم كه ابن عباس مصلحت ببيند بر آن بيفزايد !
يزيد به خوبى مىدانست كه قيام امام حسين عليه السلام نه براى دنيا ، بلكه براى از ميان بردن حكومت اموى بود كه ساليانى چند امت اسلامى را گرفتار بدبختى كرده بود . اما اين عادت هميشگى سركشان و گمراهان در برابر انقلابيون و هدايت يافتگان است كه آنان را متهم سازند . پيش از آن ابوسفيان ، جدّ يزيد ، و بزرگان قريش در دوران جاهليت ، كوشيدند تا پيامبر صلى الله عليه و آله را به حكومت خواهى و دنياطلبى متهم سازند ؛ و با ابوطالب عهد كردند كه
هامش
( 1 ) - ارشاد ، ص 216 ؛ بحار ، ج 44 ، ص 357 ( به نقل از ارشاد ) .
( 2 ) - احتجاج ، ج 1 ، ص 21 .