4 اوت - 21 محرم
با وجود اخبارى كه به ما مىرسد و مىرساند كه و با حتى به شميران و ييلاقات مجاور طهران نيز سرايت كرده باز ما به پايتخت نزديكتر مىشديم و اردوى خود را به قاسمآباد كه در دو فرسخى طهران است منتقل ساختيم .
مثل اين است كه ما به شتاب به استقبال ناخوشى مىرويم چه در اين چند روز اخير بىآن كه توقفى كنيم يا استراحتى ببينيم پىدرپى به جلو مىدويم . همه به عجز آمدهاند و در تعجبند كه چگونه نوكرها با اين حال از عهدهء خدمت برمىآيند و فرار نمىكنند .
واقعا معجزه است كه تاكنون ناخوشى در ميان ما راه نيافته زيرا كه سوار است كه لا ينقطع از طهران مىرسد و بدتر از آن فوج گدايان كه از تمام آبادىها به طرف ما متوجه شدهاند دورادور ما را گرفتهاند و هيچگونه مراقبتى هم در كار نيست .
هر قدر نصيحت داده شده است مفيد نيفتاده و به عللى كه بر من مجهول است و شايد از عقل سليم هم گرو ببرند دستور رسيده است كه بايد پيش رفت و فردا در سلطنتآباد بود . كسانى كه به ديدن ما آمده بودند مىگفتند كه و با هر روز قريب صد نفر تلفات دارد ، پريروز هم مادر ظل السلطان و مادر امير خان سردار حكمران بروجرد از و با مردهاند شاه با اين كه از اين اخبار دچار حزن و اندوه شده بود باز از تصميم خود برنمىگشت . به علاوه ديگر براى دور شدن از طهران وقتى باقى نبود . اگر در همان موقع كه خبر بروز و با در طهران رسيده شاه به دامنههاى الوند كه چندان از آنها دور نشده بود برمىگشت و تابستان را در آنجا مىگذراند كارى عاقلانه كرده بود .
15 اوت - 22 محرم
بعد از آنكه خندق طهران را از مغرب به شمال دور زديم به سلطنتآباد فرود آمديم .
عدهء زيادى از ما به شهر رفتند ، ما هم خود را به ميان مردمى كه از شهر مىآمدند انداختيم تا با ايشان صحبت كنيم و از وقايع پايتخت اطلاعاتى به دست بياوريم . بعد از آنكه يك قافله مرده را ديديم كه از شهر مىآوردند و به قبرستان مىبردند از طرف دست چپ راه سلطنتآباد را پيش گرفتيم .