مباركش را ببوسم ، مرا از خود دور كرد و اين آيه را خواند :
« فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتَقَطَّعُوا أَرْحامَكُمْ » « 1 » .
آيا مىخواهيد كه چون سرورى و حكومت در روى زمين يافتيد فساد به پا كنيد و پيوندهاى خويشاوندى را از هم بگسليد .
سپس از من روى گردانيد و بر درى ديگر وارد شد ، من هراسان از خواب بيدار شدم .
به او گفتم : اى هارون ؛ تو مرا فرمان دادى كه علىّ بن موسى را در پيش شيران بيفكنم .
گفت : واى بر تو ؛ آيا تو هم اين كار را كردى .
گفتم : آرى ؛ به خدا قسم .
گفت : فوراً نزد او برو و ببين در چه حالى است .
مىگويد : شمعى را روشن كرده و در دست گرفته و به راه افتادم ، وقتى بدانجا رسيدم ، امام عليه السلام را ديدم كه ايستاده و نماز مىخواند و شيران اطراف او زانو زدهاند بازگشتم و آنچه را ديده بودم به هارون خبر دادم ، او باور نكرد و خودش به راه افتاد تا از نزديك صحنه را مشاهده كند ، چون امام را ديد ، عرض كرد :
« السلام عليك يابن عمّ » ؛ « سلام بر تو اى پسر عمو » .
امام عليه السلام پاسخ او را نداد تا از نماز فارغ شد ، آنگاه جواب سلامش را مرحمت نمود و فرمود :
اميد نداشتم كه در مثل چنين جائى بر من سلام كنى .
هارون گفت : از گناه من چشمپوشى كن ، من از تو عذر مىخواهم ، امام عليه السلام فرمود :
خدا ما را به لطف خويش نجات داد ، پس او را سپاسگزارم .
سپس دستور داد تا آن حضرت را از آن جايگاه بيرون آوردند ، و چون در
هامش
( 1 ) . سورهء محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ، آيهء 22 .