و چون حضرت كاظم عليه السّلام اين دعاها را خواند . هارون مردى سياه را در خواب ديد كه با شمشيرى آخته در دست بالاى سرش ايستاده و مىگويد : اى هارون موسى بن جعفر را رها كن و گرنه با اين شمشيرم گردنت را مىزنم و هارون از هيبت او هراسان شد و نگهبان را خواسته ، به او گفت : به زندان برو و موسى بن جعفر را آزاد كن . آنگاه نگهبان رفت و در زندان را زد . گفتند : كيست ؟ او گفت : خليفه موسى بن جعفر را مىخواند ، او را از زندان بيرون آورده و آزادش كن . زندانبان فرياد زد : اى موسى خليفه تو را مىخواند . حضرت كاظم عليه السّلام بيمناك و هراسان برخاست درحالىكه مىفرمود : او در اين ميانهء شب مرا جز براى شرّى كه برايم قصد كرده ، نمىخواهد . آنگاه فرمود : سلام بر هارون . هارون پاسخ سلام را داد و سپس به ايشان گفت : تو را به خداوند سوگند مىدهم به من بگو آيا در اين نيمه شب دعايى كردهاى ؟ حضرت فرمود : آرى . او گفت : آن دعا چه بود ؟ فرمودند : وضويى نو ساختم و چهار ركعت نماز گزارده ، سر به آسمان بلند كردم و گفتم : « اى سرور من مرا از دست شرّ هارون رها كن » . هارون گفت : خداوند دعايت را اجابت كرده است . اى نگهبان ، ايشان آزاد است . سپس جامههايى خواست و سهبار ايشان را خلعت پوشاند و او را بر اسب خودش نشاند و گرامىاش داشته ، همدم خودش قرار داد و سپس گفت : آن كلمات را بگو تا بنويسم . سپس دوات و كاغذ خواست و آن كلمات را نوشت و ايشان را رها كرد و به نگهبانش سپرد تا به خانه همراهىشان كند . حضرت كاظم عليه السّلام در نزد هارون گرامى و بزرگوار گشت و هارون خود هر پنجشنبه به زيارت او مىرفت .
الأمالي ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٨١