تو را در تشنگى به آبى خنك سيراب مىكنم كه در شيرينى آن را عسل پندارى .
به آتش وقتى كه روى مىآورد مىگويم او را رها كن . اين مرد را در بر مگير او را رها كن . به او نزديك مشو ، چرا كه براى او طنابى است كه به طناب وصى پيوسته است .
[ 1170 - عيادت سيد بن محمد حميرى در بيمارش ]
[ 1293 ] 6 - حسين بن عون گفته است : براى عيادت سيّد بن محمّد حميرى در بيمارىاى كه به مرگش كشيده شد به نزدش رفتم . او را در حالى يافتم كه جان مىكند و گروهى از همسايگان عثمانىاش بودند كه در كنارش بودند . سيّد زيبارو ، پيشانى بلند و چهار شانه بود .
ناگاه در صورتش نقطهاى سياه همچون نقطهء جوهر پديد آمد . سپس پيوسته زياد شد و گسترش يافت تا همهء صورتش را فرا گرفت . شيعيان حاضر در آنجا اندوهگين شدند و شادى و شماتت ناصبيان آشكار گشت ولى اندكى نگذشت كه در آن نقطه از صورتش سپيدىاش درخشان پديد آمد و پيوسته زياد و گسترده شد تا صورتش درخشيده و سيد لب به خنده گشوده و چنين سرود :
كسانى كه پنداشتند على دوستدارش را از بدىها نجات نمىدهد دروغ گفتند .
به پروردگارم سوگند من به بهشت عدن رفتم و خداوند از گناهانم درگذشت .
پس امروز اى دوستان على شاد باشيد . و على را تا هنگام مرگ دوست بداريد .
و پس از او فرزندانش را دوست بداريد . يكى پس از ديگرى به صفاتى كه دارند .