[ 1278 ] 14 - ابو جعفر منصور عبّاسى گفته است : در شرات [ كوهى در شام ] نقّالى در خدمت ما بود كه وقتى قصّهاش را به پايان مىبرد على عليه السّلام را به بدى ياد مىكرد و دشنامش مىداد . بر همين حال بود كه ناگاه دو روزى ترك عادت كرد . مردمان گفتند : فراموش كرده است . ولى چون روز سوم شد باز هم چيزى نگفت . دربارهاش از او پرسيدند ، او گفت : نه ، به خدا سوگند كه ديگر هرگز او را به دشنام ياد نخواهم كرد . من خواب بودم كه ديدم مردم را گردآوردهاند . آنان را به خدمت پيامبر گرامى مىآوردند و ايشان به مردى مىفرمود :
سيرابشان كن . تا من به خدمتشان رسيدم و حضرت به او فرمود : سيرابش كن . امّا او مرا راند .
از او به پيامبر شكايت بردم و گفتم : اى رسول خدا به او بفرما كه مرا سيراب كند و او قطران [ آب داغ ] به من نوشاند . صبح كه برخاستم از [ دشنام به ] او كناره گرفتم .
[ 1158 - ابن زياد مردم كوفه را جمع كرد براى برائت از حضرت على عليه السّلام ]
[ 1279 ] 15 - عبد الرّحمان بن سائب از پدرش روايت كرده كه : زياد ابن ابيه بزرگان و اشراف كوفه را در مسجد اصلى شهر گرد آورد تا آنان را به دشنام گفتن بر امير مؤمنان عليه السّلام و بيزارى از او وادارد . من هم در ميان آنان بودم . مردم از اين فرمان در مشكل بزرگى افتاده بودند كه ناگاه خواب بر چشمانم چيره شد و خوابيدم . در خواب چيزى دراز ديدم . با گردنى دراز ، لب فروهشته و پلكهاى فروافتاده . من گفتم : تو كيستى ؟ او گفت : من نقّاد گردن كلفت دارم . من گفتم : نقّاد چيست ؟ او گفت : طاعون ،