[ 1065 - خطبهء حضرت امام حسن عليه السّلام بعد از صلح با معاويه ]
[ 1173 ] 9 - ابو عمر زاذان روايت كرده كه وقتى حسن بن على عليه السّلام با معاويه صلح كرد معاويه بر بالاى منبر رفت و مردم را گرد آورده و خطبه خواند و گفت : حسن بن على مرا براى خلافت شايسته ديد و خودش را براى آن شايسته ندانست . حضرت مجتبى كه يك پله از او پايينتر بود ، وقتى سخن او پايان يافت ، برخاست و خداوند را چنانكه سزاوار او است ، سپاس گفت و سپس از مباهله ياد فرمود : رسول خدا از مردان ، پدرم را ، از پسران من و برادرم را و از زنان ، مادرم را براى مباهله برد . ما خانوادهء او و براى او بوديم . او از ما و ما از او بوديم . و چون آيهء تطهير نازل شد رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله ما را در عبايى خيبرى از آن امّ سلمه گرد آورده فرمود :
« خداوندا اينان اهل بيت و خاندان منند . از آنان پليدى را بر طرف كن و به راستى پاكيزهشان كن » . و هيچ كس جز من و برادر و پدر و مادرم در عبا نبود . و هيچ كس جز پيامبر و پدرم در مسجد جنب نشد و برايش فرزندى به دنيا نيامد . كه فضيلت و بزرگداشتى از سوى خدا براى ما بود . شما جايگاه منزلت ما را نسبت به رسول خدا ديدهايد كه آن حضرت به بستن همهء درها فرمان داد و در ما را رها كرد . در اينباره به حضرت اعتراض كردند و ايشان فرمود : « هان اين من نيستم كه درهاى شما را بستم و در او را گشاده گذاشتم بلكه اين خداوند عزّتمند است كه به من فرمان داد تا آن درها را ببندم و در او را گشاده بگذارم . معاويه به شما گفت كه من او را شايستهء خلافت ديدم و خودم را شايسته ندانستم معاويه دروغ مىگويد . ما در كتاب خداوند و بر زبان پيامبرش نسبت به مردم سزاوارترين مردمانيم . ما اهل بيت از هنگام وفات پيامبر خدا مظلوميم و بهرهءمان را از غنيمت بازگرفتند . مادرمان را از آنچه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله برايش نهاده بود ، بازداشتند . به خدا سوگند اگر مردم هنگامى كه رسول خدا از آنان جدا شد