تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
تن در ندادند ، كه حضرت فرمودند : در دين بىركوع و سجده خيرى نيست . هان سوگند به كسى كه جانم به دست او است يا نماز را برپا مىدارند و زكات مىدهند يا من مردى از خودم را كه همانند من است به سوىشان مىفرستم تا گردن جنگجويان‌شان را بزند و فرزندانشان را اسير كند . و آن مرد اين است و دست على عليه السّلام را گرفت و بالا برد وقتى آن گروه به سوى مردمانشان در طائف بازگشتند و خبر آنچه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله شنيده بودند به آنان دادند ، آن‌ها نماز و شروط حضرت را پذيرفتند . و پيامبر گرامى فرمودند : اهل هيچ مملكت و امّتى در برابر من سركشى نكردند جز اين‌كه آنان را با تير خداوند هدف قرار دادم . گفتند : اى رسول خدا تير خداوند چيست ؟ فرمودند : على بن ابى طالب است . به هر جنگى كه او را فرستادم جبرئيل را در جانب راست ، ميكائيل را در جانب چپ ، فرشته‌اى را در پيش و ابرى را كه سايه مىافكند بر بالاى سرش ديدم تا آن‌كه خدا به حبيبم يارى و پيروزى عطا كرد .

[ 1006 - كلام ميمونة دختر حارث در فضيلت‌هاى حضرت على عليه السّلام ]

[ 1107 ] 14 - يزيد بن اصم گفت : سفير بن شجره عامرى به مدينه آمد و از خاله من ميمونة بن حارث همسر پيامبر در وقتى كه من نزدش بودم ، اجازهء ورود خواست . خاله‌ام گفت : به اين مرد اجازه بده . او وارد شد و خاله‌ام گفت : اين مرد از كجا آمده است ؟ او گفت : از كوفه آمده‌ام . خاله‌ام گفت : از كدام قبيله‌اى ؟ او گفت : از بنى عامر . خاله‌ام گفت : شرم نكن نزديك‌تر بيا . چه چيزى تو را به اين‌جا كشانده است ؟ او گفت : اى مادر مؤمنان از ديدن اختلاف ميان مردم ترسيدم كه در فتنه بيفتم و براى همين از كوفه بيرون آمدم . خاله‌ام گفت : آيا با على عليه السّلام بيعت كرده‌اى ؟ گفت : بله . خاله‌ام گفت : پس بازگرد و از صف او بيرون نيا . به خدا سوگند او گمراه نمىشود و گمراه نمىكند . او گفت : مادر جان آيا حديثى دربارهء على عليه السّلام مىگويى