« به نام خداوند رحمتگر مهربان . از يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم خليل اللّه به عزيز خاندان فرعون . سلام بر تو . من در برابر تو كسى را سپاس مىگويم كه هيچ معبودى جز او نيست . امّا بعد : همانا ما خاندان چنان هستيم كه اسباب بلا به ما مشتاقند . جدّم ابراهيم عليه السّلام را به جهت فرمانبرى از پروردگارش به آتش انداختند و خداوند آن را بر او سرد و سلامت كرد آنگاه خداوند به او فرمان داد كه پدرم را ذبح كند ولى او را با قربانى ديگرى باز خريد و من پسرى داشتم كه گرامىترين مردمان در نزدم بود و اكنون او را گم كردهام و اندوهم بر او ، نور ديدگانم را برده است . و او برادرى از مادرش داشت كه چون به ياد آن گم شده مىافتادم اين برادرش را بر سينهام مىچسباندم تا بخشى از احساس شديدم را ببرد و اكنون او به سبب دزدى در نزد شما حبس شده است . من تو را گواه مىگيرم كه هرگز دزدى نكردهام و هرگز دزد به دنيا نياوردهام » . وقتى يوسف نامه را خواند گريست و فرياد كشيد و گفت : « اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود و همهء خانوادهء خود را نزد من بياوريد » [ يوسف ( 12 ) :
آيهء 93 ] ابو مفضّل گفته است : مردمان در آن قربانى اختلاف دارند . و اين سخن پيامبر گرامى است كه فرمودند : « من پسر دو قربانىام » . كه مقصود اسماعيل و پدرشان عبد اللّه عليه السّلام است و عرب بر اينكه قربانى اسماعيل بوده است ، اتفاقنظر دارد و من مىگويم : روايات عامّه و خاصّه در اينكه قربانى چه كسى بوده است ، اختلاف دارد و درست اين است كه اسماعيل بوده باشد . به جهت آن روايت و اتفاقنظر عالمان اهل بيت بر اينكه او اسماعيل بوده است .
[ 930 - استقبال حضرت يوسف عليه السّلام از پدرش يعقوب ]
[ 1021 ] 27 - موسى بن سعيد رقّاشى گفته است : وقتى يعقوب به نزد يوسف عليه السّلام آمد يوسف عليه السّلام بيرون آمد تا او را در ميان همراهانش استقبال كند . ناگاه به زن عزيز گذشت