تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
هركه را دوست دارى دعوت كن . پس به مسجد آمدم درحالى كه لبريز از ياران پيامبر بود پس حيا كردم كه گروهى را جداكرده [ و دعوت نمايم ] و گروهى ديگر را واگذارم . سپس بر بلندى كه در آنجا بود بالا رفتم و ندا در دادم : به وليمهء فاطمه بياييد . پس مردم فراوانى آمدند و از فراوانى مردم و كمى غذا شرمنده شدم . پس رسول خدا از آن‌چه در درونم مىگذشت آگاه شد و فرمود : اى على ! من از خدا بركت را خواهم طلبيد . على عليه السّلام مىگويد : آن جماعت تا نفر آخرشان از آن غذا خوردند و از نوشيدنىها آشاميدند و براى من به بركت دعا كردند و خارج شدند درحالى كه بيش از چهار هزار مرد بودند و از غذا چيزى كم نشد . سپس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله قدح‌ها و ظرف‌ها را خواسته همه آنها را پر كرد و به خانه‌هاى همسرانش روانه ساخت آنگاه ظرفى برداشت و در آن غذا قرار داد و فرمود : اين براى فاطمه و شوهرش است . و هنگامى كه خورشيد رو به غروب بود رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله فرمود : اى امّ سلمه ، فاطمه را بياور . پس او رفت و فاطمه را همراه آورد درحالى كه به آرامى حركت مىكرد و دامنش بر زمين كشيده مىشد و به خاطر شرم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله عرق از سر و روى او جارى بود . پس از شدّت خجالت پايش لغزيد و رسول خدا به او فرمود : خداوند تو را از لغزش در دنيا و آخرت حفظ نمايد . پس هنگامى كه در مقابل رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله ايستاد ، حضرت چادر را از چهره‌اش كنار زد و على چهره‌اش را مشاهده نمود . آنگاه پيامبر دستش را گرفت و در دست على گذاشت و فرمود : اى على ! خداوند به تو در دختر رسول خدا بركت عطا نمايد ، فاطمه همسرى نيكو است و اى فاطمه ! على نيز همسرى نيكو است . به سوى منزلتان برويد و كارى نكنيد تا به نزد شما بيايم . على مىگويد : پس دست فاطمه را گرفتم و آمد تا در كنار صفّه [ مكانى در ورودى مسجد مدينه ] نشست و من نيز در كنارش نشستم . و او به خاطر شرم از من سرش را پايين انداخته بود . و من نيز به خاطر شرم از او سرم را پايين انداخته بودم . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله آمد و فرمود : چه‌كسى اين‌جا است ؟ عرضه داشتيم : داخل شو اى پيامبر خدا ، چه نيكو ديداركننده و ميهمانى هستى ، خوش‌آمدى .
الأمالي ( فارسى ) — صفحة 97 | صادق حسن زاده / الشيخ الطوسي