تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣

[ 395 - مختار قاتل حرمله ]

[ 423 ] 15 - منهال بن عمرو مىگويد : در بازگشتم از مكه به ديدار على بن حسين عليه السّلام رفتم . پس به من فرمود : اى منهال ! حرملة بن كاهله چه مىكرد ؟ پس عرضه داشتم : هنگامى كه كوفه را ترك كردم زنده بود . پس امام دستانش را بلند كرد و فرمود : « خداوندا ! حرارت آهن را به او بچشان ، خداوندا ! حرارت آهن را به او بچشان ، خداوندا ! حرارت آتش را به او بچشان ) منهال مىگويد : پس به كوفه آمدم درحالى كه مختار بن ابى عبيد قيام كرده بود و او دوست من بود . پس چند روزى در خانه‌ام بود تا مردم مرا رها كردند پس به سوى مختار رفتم و او را بيرون خانه‌اش ملاقات كردم . پس گفت : اى منهال ! چرا تحت رهبرى ما نيامده و ما را يارى ننموده و در اين امر با ما مشاركت نمىكنى ؟ پس او را آگاه نمودم كه در مكه بودم و اينك به نزد تو آمده‌ام . و همراه او حركت كرده و باهم سخن گفتيم تا به « كناس » رسيديم پس ايستاد گويى كه در انتظار چيزى بود و او از مكان حرملة بن كاهله آگاه شد و گروهى را به دنبال او فرستاده بود پس اندكى نگذشت كه گروهى دوان‌دوان و گروهى به سرعت روان آمده و گفتند : اى امير ! بشارت ده كه حرملة بن كاهله دستگير شد . پس اندكى نگذشت كه حرمله را آوردند . هنگامى كه مختار به او نگريست گفت : ستايش از آن خداوندى است كه مرا بر تو مسلط كرد سپس گفت : جلّاد [ را بياوريد ] پس جلّاد را آوردند . گفت : دو دستش را قطع كن . پس اين چنين كردند . سپس گفت : دو پايش را هم قطع كن . پس اين‌چنين كردند . آنگاه گفت : آتش ،