و شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله مىفرمود : اى انس ! آيا على عليه السّلام را دوست دارى ؟ عرضه داشتم : اى رسول خدا ! به خدا سوگند من او را دوست دارم چون تو او را دوست مىدارى . پس پيامبر فرمود : آگاه باش كه اگر او را دوست داشته باشى خدا تو را دوست مىدارد و اگر او را دشمن دارى خدا تو را دشمن مىدارد و اگر خداوند تو را دشمن دارد در دوزخ مىافكندت .
[ 384 - احتجاج خداوند با حضرت على عليه السّلام در ابتداى خلقت ]
[ 412 ] 4 - رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله به على عليه السّلام فرمود : تو كسى هستى كه خداوند در آغاز آفرينش آفريدگان و هنگامى كه آنان را به صورت اشباحى برپا داشت به تو احتجاج كرد . پس خداوند به آفريدگان فرمود : آيا من پروردگار شما نيستم ؟ عرضه داشتند : بله ، هستى . خدا فرمود : و محمد فرستاده من نيست ؟ گفتند : بله ، هست . خدا فرمود : و على بن ابى طالب جانشين من نيست ؟ پس جز گروهى اندك ديگر آفريدگان از روى نخوت و سركشى از ولايت تو سرباز زدند و آن چند نفر كه كمترين افرادند و همان اصحاب يمين [ اهل بهشت ] مىباشند .
[ 385 - ابن زياد جمع كرد مردم را در كوفه براى برائت از حضرت على عليه السّلام ]
[ 413 ] 5 - كثير بن صلت مىگويد : زياد ، مردم را در ميدان شهر كوفه جمع نمود تا آنان را وادار به بيزارى جستن از امير مؤمنان على بن ابى طالب - درود خدا بر او باد - نمايد و مردم از آن امر در مشكلى بزرگ افتاده بودند . پس از اندكى به خواب رفتم و در خواب شخصى را ديدم كه [ از بزرگى ] ميان آسمان و زمين را پر كرده بود . پس به او گفتم : تو كيستى ؟ گفت من نقّاد ذو الرقبه [ گردن كلفت ] هستم و به سوى صاحب اين قصر ( زياد ) فرستاده شدهام . پس با ترس از خواب برخاستم كه ديدم غلام زياد به سوى مردم خارج شد و گفت : بازگرديد . كه امير از شما صرفنظر نمود و فريادى از درون قصر به گوشمان رسيد . پس در اينباره سرودم :