احسانى كه خدا به او عطا كرده است گوارايش باد . سپس به من فرمود : اينجا چه مىخواهى ؟
داستان مار را به حضرت عرضه داشتم به من فرمود : او را بكش . پس اين كار را كردم . سپس فرمود : اى ابا رافع ! شما و اين جماعت چگونه با على به جنگ برمىخيزيد درحالى كه او بر حق است و آنان بر باطلند ، جهاد با آنان حقى براى خداوند است و هركس كه توانايى نداشته باشد با قلبش [ بايد امام را يارى كند ] و گناهى بر او نيست . عرضه داشتم : اى رسول خدا ! برايم دعا كن كه اگر آنان را درك كردم مرا بر جنگ با آنان نيرومند سازد . پس پيامبر دعا نمود و فرمود : هر پيامبرى امينى دارد و امين من ابو رافع است . راوى گويد : پس هنگامى كه مردم پس از عثمان با على بيعت كردند و طلحه و زبير [ به جنگ با على ] حركت كردند من پيامبر را به ياد آوردم پس خانهام را در مدينه و زمينى را كه در خيبر داشتم فروختم و خود و فرزندانم از مدينه خارج شديم تا در پيشگاه امير مؤمنان شهيد شوم . پس همچنان با او بودم تا از بصره بازگشت و با او به صفّين رفتم پس در سپاه حضرت در صفّين و نهروان جنگيدم و همچنان با او بودم تا اينكه على عليه السّلام به شهادت رسيد پس به مدينه بازگشتم درحالى كه آنجا خانه و زمينى نداشتم . پس حسن بن على عليه السّلام زمينى در ينبع به من واگذار كرد و نيمى از خانهء امير مؤمنان را جدا نمود پس من و خانوادهام در آن ساكن شديم .
[ 79 - امام صادق عليه السّلام فرمودند : از خدا بترسيد و برادرانى نيكو باشيد ]
[ 87 ] 56 - عقرقوفى مىگويد : در مجلسى حاضر بودم كه شنيدم امام صادق عليه السّلام به يارانش مىفرمايد : از خدا بترسيد و برادرانى نيكو باشيد كه براى خدا به يكديگر محبت مىنمايند و با يكديگر در ارتباطند و بههم رحم مىكنند . به ديدار يكديگر برويد و با يكديگر ملاقات كنيد و همرأيى نماييد و امر ما را زنده سازيد .