در روايتى آمده است : دنيا به شكل پيرزنى با دندانهاى شكسته و آراسته به زيورآلات بر عيسى رخ نمود .
آن حضرت از او پرسيد : تاكنون چندبار ازدواج كردهاى ؟ دنيا گفت :
شمارش از دستم خارج شده است .
عيسى دوباره پرسيد : همسرانت مردهاند يا اينكه ميان تو و آنان جدايى حاصل شده است ؟ دنيا گفت : من همهء همسرانم را كشتهام . عيسى با شنيدن اين سخن گفت : واى بر ديگر همسرانت كه اينك زندهاند و از تو دورى نمىگزينند . « 1 »
در روايتى ديگر آمده است : روزى عيسى پيرمردى را ديد كه با بيلى زمينى را شخم مىزند . عيسى دست بر دعا برداشت و گفت : پروردگارا ، اميد به كار كردن را از دل او بيرون ببر .
ناگهان پيرمرد دست از كار كشيد .
دوباره عيسى دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ، او را به كارش دلگرم نما .
ناگهان دوباره پيرمرد مشغول كار شد . عيسى نزد پيرمرد رفت و از او پرسيد :
چه شد كه اندكى دست از كار كشيدى و پس از چندى دوباره به كار پرداختى ؟
پيرمرد گفت : مشغول كار بودم كه نفسم در درونم ندا داد : تو ديگر پير شده اى و ديگر نبايد كار كنى . بيل را به كنارى بگذار و استراحت كن .
ولى پس از چندى دوباره نجوايى در درونم پيچيد كه براى ادامهء زندگى ناچارى كه از دسترنج خود استفاده كنى و اينچنين بود كه من دوباره مشغول كار شدم . « 2 »
هامش
( 1 ) . تنبيه الخطوط ج 1 ص 146 .
( 2 ) . تنبيه الخطوط ج 1 ص 272 .