گونههايش فروريخت .
زكريا و همسرش از حال و روز يحيى آگاه شدند و شتابان نزد فرزندشان آمدند و به او گفتند : فرزندم ، چرا با خود چنين مىكنى ؟ من از خدا خواستم كه تو را نور ديدهام قرار دهد . يحيى گفت : آيا شما بارها نگفتيد كه ميان دوزخ و بهشت گذرگاهى است كه تنها گريهكنندگان از ترس خدا ، مىتوانند از آن عبور كنند .
در آن حال يحيى اشك مىريخت و مادرش با تكهاى نمد اشكهاى فرزندش يحيى را پاك مىكرد . زكريا به فرزندش و اشك ديدگان او نگريست و آنگاه سر به آسمان برآورد و گفت : پروردگارا ، اين فرزندم است و اين اشك ديدگان او ؛ و تو مهربانترين مهربانان هستى .
هرگاه زكريا به موعظهء مردم مىپرداخت اگر يحيى را در ميان آنان مىديد سخنى از بهشت و دوزخ نمىگفت .
روزى زكريا به موعظه ميان مردم پرداخت و چون يحيى را ميان مردم نديد گفت : در دوزخ كوهى است كه « سكران » نام دارد و ميان آن كوه درهاى است كه « غضبان » نام دارد و در آن دره چاهى است كه عمقش صد سال است . در اعماق آن چاه تابوتهايى آتشين است و درون آنها ؛ صندوقچهها و جامهها و زنجيرهايى آتشين است .
در اين هنگام يحيى كه ميان مردم پنهان بود برخاست و فرياد زد : واى بر من كه از عذاب سكران غفلت ورزيدهام . او حيران و سرگشته از ميان مردم رفت .
زكريا شتابان به خانهاش آمد و از همسرش خواست كه در پى يحيى رود ؛ زيرا مىترسيد كه يحيى از ترس خدا جان دهد .
مادر يحيى از خانه خارج شد و در ميانهء راه چوپانى را ديد و از او پرسيد كه آيا يحيى را ديده است ؟
چوپان نشانى يحيى را در كنار جوى آبى داد . مادر يحيى در پى فرزندش رفت و در كنار رودى فرزندش را ديد كه نشسته است و با خدا چنين رازونياز مىكند :
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 559
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٥٥٩