امام باقر عليه السّلام فرمودهاند : سليمان كاخى داشت كه جنيان براى او ساخته بودند . آن كاخ هزار اتاق داشت و در هراتاق يكى از همسران سليمان زندگى مىكرد .
هفتصد تن از همسران سليمان كنيزان قبطى بودند و بقيه زنانش اشراف زاده و آزاده بودند .
سليمان جنيان را دستور داده بود كه تختهسنگهاى بزرگى را به نقطهء موردنظر حمل كنند . روزى ابليس ( براى آزار جنيان ) نزد آنان آمد و گفت : در چه حالى هستيد ؟ آنان گفتند : طاقتمان به سر رسيده است . ابليس گفت :
چنين نيست . شما هنگامى كه سنگى را به جايش مىرسانيد هنگام بازگشت ، به كارى مشغول نيستيد و مىتوانيد استراحت كنيد .
باد گفتگوى آنان را به اطلاع سليمان رساند . سليمان نيز دستور داد كه جنيان هنگام بازگشت از كارشان خاك و گل حمل كنند .
ديگربار ابليس نزد آنان آمد و گفت : در چه حالى هستيد ؟
گفتند : در روز كارى بسيار سنگين را انجام مىدهيم . ابليس گفت : چنين نيست ؛ چرا كه شبها را به استراحت مىپردازيد . دوباره سليمان از اين گفتگو آگاه شد و دستور داد كه آنان شبانهروز كار كنند . و جنيان تا هنگام رحلت سليمان اين گونه كار كردند .
روزى سليمان همراه انس و جن براى طلب باران به بيرون شهر رفتند . در اين هنگام سليمان مورچهاى را ديد كه بالهايش را گشوده و دستهايش را بالا گرفته و مىگويد : خداوندا ، من يكى از آفريدگان تو هستم كه از روزى نصيبى ندارم . ما را به خاطر گناهان انسانها عذاب مفرما و باران را بر ما فرود آر .
آنگاه مورچه لنگانلنگان از كنار سليمان گذشت . سليمان با ديدن اين صحنه به همراهانش گفت : بازگرديد كه كسى كه از شما نيست شفاعتتان را نموده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . قصص راوندى ص 209 .