فصل اول : فضيلتها و بزرگوارىهاى سليمان
در اكمال الدين آمده است : داود تصميم گرفت كه فرزندش سليمان را در ميان بنى اسرائيل جانشين گرداند .
ولى بنى اسرائيل گفتند كه او سنش اندك است . سرانجام قرار شد كه همگان عصاى خود را در خانهاى قرار دهند و بر عصاى هركس كه سبزه روييد او جانشين گردد .
فردا همگى با شگفتى ديدند كه بر عصاى سليمان سبزه روييده است .
سليمان مدتها خود را از مردم پنهان مىداشت تا اينكه خدا خواست كه او آشكار گردد . روزى همسر سليمان پافشارى كرد كه او به بازار رود ( و براى كسب روزى ) كارى انجام دهد .
سليمان به بازار رفت ولى چون حرفهاى بلد نبود دست خالى به خانه بازگشت .
روز دوم نيز اينچنين سپرى شد تا اينكه روز سوم او با مردى ماهيگير همراه شد و در پايان روز دو ماهى به خانه آورد .
او شكم ماهىها را شكافت و از ميان آن انگشترى يافت . آن شب پدر و مادر همسرش در خانهء او مهمان بودند . آنان از ماهى خوردند و سليمان آن انگشتر را به دست كرد و ناگهان ديد كه پرندگان و باد و هرآنچه پيرامونش بود همگى در برابرش به سجده افتادند .
او تصميم گرفت كه پيامبرىاش را آشكار گرداند . او همسر و پدر و مادر همسرش را به شهر اصطخر برد و پيامبرى خويش را آشكار ساخت . پس از گذشت سالها كه پيامبرى سليمان به پايان رسيد آصف بن برخيا را جانشين