در مسجد بزرگ كوفه ضربت خورد ، نماز مىخواندم ، در بين مردان بسيارى از اهل شهر ، كه نزديك طاقنماز مىخواندند و همگى در حال قيام و ركوع و سجود بودند و از اوّل شب تا آخر آن خسته نمىشدند ، كه على عليه السلام براى نماز صبح خارج شد . ندا مىداد : « اى مردم ، نماز ! نماز ! » . نمىدانم از زير آن طاق بيرون آمد و اين سخنان را گفت يا نه ! چشمم به درخششى افتاد و شنيدم كه : حكومت از آنِ خداست ، اى على ، نه براى تو و نه براى يارانت !
شمشيرى ديدم و شمشير ديگرى ، و آنگاه شنيدم كه على عليه السلام مىگفت : « اين مرد از چنگتان نگريزد ! » .
مردم از هر سو به طرف او حمله آوردند . چيزى نگذشت كه ابن ملجم دستگير شد و او را نزد على عليه السلام آوردند . من نيز همراه مردم وارد شدم . شنيدم كه على عليه السلام مىگفت : « جان در مقابل جان ! اگر من مُردم ، او را بكشيد ، آن گونه كه او مرا كشت و اگر زنده ماندم ، خودم ببينم چه مىكنم » . « 1 »
ج - به خداى كعبه ، رستگار شدم !
537 . امام على عليه السلام - چون ابن ملجم بر او ضربت زد - : به خداى كعبه سوگند ، رستگار شدم ! « 2 »
هامش
( 1 ) . تاريخ الطبرى : ج 5 ص 146 .
( 2 ) . الإمام عليّ عليه السلام - لَمّا ضَرَبَهُ ابنُ مُلجَمٍ - : فُزتُ ورَبِّ الكَعبَةِ ( خصائص الأئمّة عليهم السلام : ص 63 ) .