فصل سوم : توطئه براى ترور امام ( ع )
534 . الإرشاد - به نقل از ابو مِخْنَف لوط بن يحيى و اسماعيل بن راشد و ابو هشام رفاعى و ابو عمرو ثقفى و ديگران - : گروهى از خوارج در مكّه گرد آمدند و دربارهء زمامداران صحبت كردند و از آنان و رفتارشان با خوارجْ عيبجويى كردند . سپس يادى از نهروانيان كرده ، بر آنان رحمت فرستادند . يكى به ديگرى گفت : كاش ما جان خود را با خدا معامله كنيم ، سراغ سران گمراهى برويم و غافلگيرانه آنان را ترور كنيم و مردم و شهرها را از آنان آسوده كنيم و انتقام خون برادران شهيدمان در نهروان را هم بگيريم .
با هم عهد بستند كه پس از پايان حج در پى اين كار روند . عبدالرحمان بن ملجم گفت :
كشتن على با من .
بُرَك بن عبد اللَّه تميمى گفت : من هم معاويه را مىكشم .
عمرو بن بكر تميمى گفت : كشتن عمرو عاص هم به عهدهء من .
بر اين مسئله با هم پيمان بستند و توافق كردند و قول دادند كه به عهد وفا كنند .
وعده را براى ماه رمضان ، شب نوزدهم گذاشتند و از هم جدا شدند .
ابن ملجم - كه كمككارانش در قبيلهء كِنده بودند - وارد كوفه شد و همفكران خويش را در آن جا ديدار كرد و تصميم خود را از آنان پوشيده داشت تا چيزى از او فاش نشود . در كوفه بود كه به ديدار مردى از همفكرانش از قبيله تَيم الرَّباب رفت و نزد او با قُطام دختر اخضر تيميه برخورد كرد ، كه امير مؤمنانْ پدر و برادرش را در نهروان كشته بود . قطام از زيباترين زنان زمان خود بود . چون ابن ملجم او را ديد ،