پس در راه شدند تا از عانات عبور كنند ؛ امّا مردمِ عانات ، ايشان را باز داشتند و كشتىها را از آنان دور كردند . پس بازگشتند تا از هيت « 1 » برگذشتند و در روستايى فرو دستِ قَرقيسيا « 2 » به على عليه السلام پيوستند و آنگاه قصدِ مردمِ عانات كردند ؛ امّا ايشان پناه گرفته ، گريختند . هنگامى كه پيشقراولان سپاه به على عليه السلام پيوستند ، گفت :
« پيشقراولان سپاهم ، از پىِ من مىآيند » .
زياد بن نضر حارثى و شريح بن هانى نزد وى آمدند و آنچه را به هنگام دريافت خبرِ [ مسير امام عليه السلام و معاويه ] انديشيده بودند ، به او گزارش كردند . [ امام عليه السلام ] گفت :
« درست انديشيديد » .
آنگاه كه على عليه السلام از فرات گذشت ، [ ديگر بار ] آن دو را پيشاپيشِ خود ، به سوى معاويه گُسيل داشت . هنگامى كه آن دو به سور الرّوم ( باروىِ روم ) رسيدند ، ابو اعور عمرو بن سفيان سُلَمى با لشكرى از شاميان روياروى ايشان ايستاد . پس آن دو به على عليه السلام گزارش نوشتند : « ما به ابو اعوَر سُلَمى همراهِ لشكرى از شاميان ، برخورده و آنان را [ به تسليم ] فرا خواندهايم ؛ امّا هيچ يك از ايشان دعوت ما را نپذيرفته است . ما را فرمان ده كه چه كنيم » .
على عليه السلام به مالك اشتر ، چنين پيغام داد : « اى مالك ! زياد و شريح به من گزارش كردهاند كه ابو اعور سُلَمى را با گروهى از سپاه شام ديدار كردهاند . پيك به من خبر داده كه آنان را در حالى ترك گفته كه روياروى يكديگر صف آراستهاند . پس بشتاب به سوى يارانت ؛ بشتاب ! هرگاه به ايشان رسيدى ، فرماندهىشان در عهدهء توست .
مبادا آغازكنندهء جنگ باشى ، مگر آن كه ايشان جنگ را بياغازند ؛ [ و مبادا به نبرد پردازى ] پيش از آن كه آنان را ديدار كنى و [ به صلح ] فراخوانى و [ سخنشان را ]
هامش
( 1 ) . سرزمينى است در عراق بر حاشيهء فرات كه از توابع بغداد است و در شمال انبار قرار گرفته است ( معجمالبلدان : ج 5 ص 421 ) .
( 2 ) . سرزمينى است بر ساحل « خابور » در نزديكى صفّين و رَقّه و در آن جا خابور به فرات مىريزد . اينسرزمين ، اكنون در عراق واقع شده است ( معجم البلدان : ج 4 ص 328 ) .