و زبير ، حتماً به تو رسيده است . مروان بن حكم ، در زمرهء بصريان مخالفِ [ على ] نزد ما گريخته و جرير بن عبد اللَّه [ نيز ] براى پيمانخواهىِ على بر ما درآمده است . من دست نگه مىدارم تا تو نزدم آيى . بيا تا در باب كارى با تو مذاكره كنم .
چون اين نامه بر عمرو خوانده شد ، وى با پسرانش ، عبد اللَّه و محمّد ، رايزنى كرد و گفت : پسرانم ! رأى شما چيست ؟
عبد اللَّه گفت : به رأى من ، پيامبر خدا آنگاه كه درگذشت ، از تو خشنود بود و دو خليفهء پس از او [ نيز چنين بودند ] ؛ و عثمان در حالى كشته شد كه تو نزدش نبودى .
پس در خانهء خود آرام گير كه تو را براى خليفه شدن نيافريدهاند . نيز تو نمىخواهى براى دنيايى اندك ، كنارهنشينِ معاويه شوى . آنگاه زود است كه هلاك گردى و در آن حال ، تيرهبخت باشى .
محمّد گفت : به رأى من ، تو بزرگ و صاحبْ اختيارِ قريشى . اگر اين كار سپرى شود و تو بر كناره باشى ، خوار خواهى شد . پس به شاميان بپيوند و همدست ايشان شو و به خونخواهى عثمان برخيز كه بدين سان ، نزد بنى اميّه در شام ، آرام خواهى خفت .
عمرو گفت : عبد اللَّه ! تو مرا به آنچه مايهء خير دين من است ، فرا خواندى . امّا تو اى محمّد ! مرا به آنچه مايهء خير دنياى من است ، دعوت كردى ، و من در اين امر ، خواهم انديشيد . « 1 »
ج - وعدهء يارىِ مشروط
391 . سير أعلام النّبلاء - به نقل از يزيد بن ابى حبيب و عبد الواحد بن ابى عون - : آنگاه كه معاويه حكومت را در دست گرفت ، پنداشت كه حكومت مادام العمر مصر ، افزون از ارزش عمرو است . عمرو نيز پنداشت كه كار حكومت ، سراسر به وجود او و تدبيرش فراهم آمده است ؛ [ همچنين ] گمان كرده بود كه معاويه شام را نيز به قلمرو
هامش
( 1 ) . وقعة صفّين : ص 34 .