و جنگ نكنيد .
پس يهود بنى قريظه گفتند به خدا قسم اين همان چيزى بود كه نعيم بما گفت ، پس پيام فرستادند كه ما به خدا جنگ نخواهيم كرد مگر آنكه چند نفرى از شما بگروگان بگيريم و خداوند بين آنها تفرقه انداخت و بادى ، بسيار سرد در شبهاى زمستان برايشان فرستاد تا منصرف از جنگ شده و برگشتند .
محمد بن كعب گويد : حذيفة اليمان ميگفت قسم به خدا كه ما در روز خندق ديديم از كوشش و گرسنگى و ترس آن قدرى كه جز خدا كسى نداند ، و پيامبر ( ص ) برخاست و آن قدرى كه خدا ميخواست در آن شب نماز خواند ، پس فرمود كسى هست برود و خبر قريش را بياورد تا در بهشت رفيق من باشد حذيفه گويد به خدا قسم هيچكس از ما در اثر خستگى و ترس و گرسنگى بر برنخاست ، پس پيامبر " ص " مرا طلبيد و من چارهاى جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّيك ، فرمود : برو و خبر قوم را بياور و كارى نكن تا برگردى .
گفت من نزد قريش آمدم در حالى كه باد كه لشكر خدا بود بساط ، و اردوى آنها را بر هم زده نه بنائى برايشان مانده بود و نه آتشى و نه ديك غذايى ، و من در همين حال بودم كه ابو سفيان از خيمهاش بيرون آمد و گفت اى مردم قريش هر كس به بيند كه در كنار او كيست ، حذيفه گويد من زرنگى كرده و پيش دستى كردم بر ران دست راستى خود زدم و گفتم تو كيستى گفت من فلانى هستم ، آن گاه ابو سفيان مركب خود را خواسته و سوار شد و گفت اى گروه قريش به خدا قسم كه شما در اينجا نميتوانيد بمانيد زيرا سواره و پياده هلاك شد ، و بنى قريظه هم با ما خلاف كرد و اين هم باد سرد -
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 48
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٨