وارد شده شهادت دادهاند ، و اين كلام نصى است صريح بر تعيين امام ، و اينكه بايد از طايفهء قريش باشد نه از ساير قبايل ، پس اگر تعيين قبيله و طايفه براى محبت و شفقت بر امت است كه از قبيله و عشيرهء آن حضرت منحرف نشوند ، و امامت را در قبايل ديگر قرار ندهند ، البته بشهادت عقل و وجدان تعيين شخص امام از ميان قبيلهء قريش كه در نظر حضرتش عزيز بودند ، و حفظ آنان از ضلالت و گمراهى و جلوگيرى از اختلافاتى كه بعدا در ميان ايشان واقع شد ، سزاوارتر بشفقت آن حضرت نسبت بامت ، و اهم و اولى بمقام نبوت آن حضرت است .
و كسى كه داراى انصاف باشد ، و معامله خدا و رسول را نسبت به مسلمانان از حيث هدايت و رحمت و شفقت بداند تصديق دارد كه آنچه مقتضى تعيين قبيله و عشيره است همان مقتضى تعيين شخص امام و يكنفر معين از ايشان است ، و گر نه چگونه عقل قبول نمايد و حكم كند كه آن حضرت آنان كه از قريش دورند و با آنان نسبت ندارند از ضلالت و گمراهى حفظ فرمايد ؟ و به آنان بفهماند كه امام هيچ گاه از آنان نخواهد بود ، و هميشه از طايفهء قريش خواهد بود ، و قوم خود را كه خداوند در بارهء آنان بخصوص سفارش نموده و فرموده است :
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
( سورهء شعراء ( 26 ) آيه 214 يعنى و بيم ده خويشانت را كه نزديكترند ) در حال ضلالت و گمراهى و اختلاف و هلاكت واگذارد ، و تعيين اسم امام از ايشان را نفرمايد .
آيا اين حرف غير از قول كسانى است كه ميگويند : عدم تعيين آن حضرت امام و جانشين بعد از خود را سبب هر ضلالت و گمراهى ، و موجب هلاكت و تباهى است كه در اين امت واقع شده است ، و اين بهتانى است در نقل ، و امريست محال در نظر عقل .
فصل شصتم
و اين گونه از مطالب بعيد نيست از قومى كه جهل و جنون آنان به جائى رسيده است كه خود بتواتر نقل نموده ، و باتفاق و بدون خلاف اقرار و اعتراف كردهاند : كه تمام بزرگان مدينه از صحابه و تابعين و صلحاء ، و ساير مسلمانانى كه در مدينه حاضر بودند ،