پرتمسخر انداخت و به سرمبارك سيدالشهدا در آن طشت زرين ، با افتخار و اعزاز نگريست . يزيد ، لعنت خداى بر او ، با نى پارهاى كه در دستش بود ، به دندانهاى اباعبداللَّه عليه السلام مىزد و اشعار ابنالزجوى را خواند و خود نيز ابياتى بدان افزود و گفت :
ليت اشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج عن وقع الاسل
لاهلّوا و استهلوا فرحاً * و لقالوا يا يزدى لاتشل
فجزيناهم ببدر مثلها * و اقمنا مثل بدر فاعتدل
لست من خندق ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل « 1 »
در اين هنگام زينب به پاخاست وگفت : « ستايش پروردگار جهانيان را و درود بر جدّم سرور پيامبران . قول خدا راست درآمد كه فرمود :
« ثم كان عاقبةالذين اساؤوا السوء ان كذبوا بآيات اللَّه و كانوابها يستهزئون » « 2 » سپس با تمسخرِ سلطنت و قدرت دروغين آن افعى ، سرش را به سنگ كوفت و با بيان قدرت نامتناهى الهى ، قدرت مادى يزيد را تحقير نمود و فرمود :
هامش
( 1 ) كاش مهتران قبيلهء من كه در نبرد بدر به خون تپيدند اينك زنده بودند و زارى قبيلهء خزرج را از چكاچك شمشيرها و نيزهها نظاره مىكردند . حتماً آنها دراين هنگام غريو شادى سر مىدادند و مىگفتند : يزيد ! دستت درد نكند . ما مهتران ايشان را كشتيم به تلافى آنهايى كه اينان در جنگ بدر از ما كشتند و مساوى شديم . من از دودمان جنگجويان خندق نيستم اگر از نسل محمد انتقام كارهايى را كه كردند نگيرم .
( 2 ) 2 ) روم / 10