چون خواهرش زينب صديقه اين اشعار را از زبان امام شنيد ، فرياد بر آورد :
« واى من ! كاش مرگ زندگى مرا خاتمه بخشد . »
سپس مصائبش را كه در طول زندگى ديده و چشيده بود به ياد آورد و گفت : « امروز مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن مردند . اى خليفهء گذشتگان و بازماندهء زندگان . »
حسين به او نگريست و فرمود : « خواهر ! مبادا شيطان شكيبايى تو را ببرد . »
آنگاه چشم امام پر از اشك شد و فرمود : « اگر گربه را وانهند مىخوابد . »
زينب گفت : « واى از اين مصيبت ! آيا چنين از ما مىگريزى ؟
اين دل مرا بيشتر مجروح مىدارد و بر من گرانتر مىآيد . »
سپس به صورت خود كوفت و گريبان دريد و از هوش رفت
وانما الامر الى الجليل * و كل حى سالكُ سبيلى
پس از آنكه زينب به هوش آمد ، حسين عليه السلام به او فرمود :
« خواهرم ! تقواى خدا پيشه كن و به سكينت الهى خود را آرام بخش و بدان كه زمينيان و آسمانيان همه مىميرند و كسى زنده نمىماند ، همه رفتنىاند و تنها ذات خداى تعالى است كه پاينده است ، خدايى كه به قدرت خويش خلق را آفريد و باز آنها را زنده مىكند و همه به سوى آن يكتاى يگانه بر مىگردند . »