به اطرافيانش گفت : هنگام مرگ اين كودك امروز به دست من فرا رسيده است .
سپس فرزند امام رضا را كه در بين شمارى از كودكان بود طلبيد و از او پرسيد : تو از اخبار آسمانها چه مىدانى ؟ امام جواد گفت : من از پدرم از پدرانم از پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرائيل از پروردگار جهانيان شنيدم كه فرمود : ميان آسمان و زمين دريايى است . غبارناك و پر موج كه در آن مارهائى است كه شكمهايشان سبز و پشتهايشان نقطههاى سياه است . پادشاهان آنها را با بازهاى سپيدشان شكار مىكنند تا دانشمندان را بدانها بيازمايند .
مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت : تو و پدرانت و جدّت و پروردگارت همه راست گفتيد آنگاه او را سوار كرد و دخترش ام الفضل را به همسرى او در آورد . « 1 »
4 - از رگزنى كه امام جواد عليه السلام در عهد مأمون او را طلبيد ، روايت كردهاند كه گفت : آنحضرت به من فرمود : رگ زاهر مرا بزن . رگزن گفت : من چنين رگى نمىشناسم و اسم آن را هم نشنيدهام . امام آن رگ را به وى نشان داد . چون رگزن ، رگ آنحضرت را زد خون زردى جارى شد و تشت پرگشت . سپس آنحضرت فرمود : رگ را بگير و انگاه فرمود تشت را خالى كند . سپس دستور داد رگ را رها كند . آنگاه خون ديگرى بيرون آمد . امام فرمود : حالا آن را ببند .
چون دست امام را بست فرمود صد دينار به او بدهند . مرد پولها را گرفت و نزد يوحنا پسر بختشيوع آمد و سخن امام عليه السلام را براى او بازگو كرد . يوحنا گفت : به خدا سوگند من نام اين رگ را در طب نشنيدهام امّا فلان اسقف هست كه سال بسيارى بر او گذشته ، بگذار نزد او برويم شايد كه او بداند . و گرنه ما كسى را نداريم كه از اين امر مطّلع باشد . هر دو نزد آن اسقف رفته ماجرا را براى او نقل كردند . اسقف مدّتى سر به زير افكند و آنگاه گفت : بعيد نيست كه اين مرد
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 50 ، ص 56 .