سؤالاتى كه داشتم به بحث پرداختم و او پاسخم داد . به او عرض كردم : به خدا قسم من مىخواهم از شما يك مسأله بپرسم امّا خجالت مىكشم . او گفت :
پيش از آنكه بپرسى من به تو پاسخ مىدهم . تو مىخواستى در بارهء امام سؤال كنى . گفتم : به خدا همين طور است . فرمود : بنابر اين همين است . گفتم :
نشانى ؟ در دستش عصايى بود . ناگهان عصا به سخن در آمد و گفت : او امام جواد عليه السلام مولاى من است ، او امام اين زمان و حجّت است . « 1 »
3 - يكى از راويان نقل كرده است كه مأمون به تعدادى كودك كه امام جواد هم در ميان آنها بود ، برخورد . همه گريختند جز آنحضرت . مأمون گفت : او را به نزد من آوريد . سپس از او پرسيد : چرا با ساير كودكان نگريختى ؟ آنحضرت پاسخ داد : من خطايى نكرده بودم كه بگريزم و راه هم آنقدر تنگ نبود كه كنار بروم تا راه تو باز شود . از هر طرف كه مىخواستى مىتوانستى به روى .
مأمون پرسيد : تو كيستى ؟ آنحضرت پاسخ داد : من محمّد فرزند على فرزند موسى فرزند جعفر فرزند محمد فرزند على فرزند حسين فرزند على بن ابى طالبم . مأمون پرسيد : از دانش چه بهرهاى دارى ؟ امام پاسخ داد : از من دربارهء اخبار آسمانها بپرس .
مأمون او را رها كرد و به راه خود ادامه داد . آن روز وى قصد شكار داشت . از اين رو باز سپيدش را روى دست گرفته بود و مىخواست با آن شكار كند . چون از امام دور شد ، باز از دستش پريد و به راست و چپ نگريست و چون هيچ شكارى نديد دوباره روى دست مأمون نشست . مأمون باز را دوباره رها كرد و باز به طرف افق پرواز كرد آن چنان كه ساعتى از ديدهها نا پديد شد و پس از مدّتى در حالى كه مارى را صيد كرده بود ، بازگشت . مار را به آشپزخانه بردند . مأمون
هامش
( 1 ) - كافى ، ج 1 ، ص 353 .