مالى بود كه از آنها برده بودند ، نه كمتر و نه بيشتر ! !
يكى از راويان مىگويد : روز عيد ، نزد امام جواد عليه السلام رفتم و از تنگدستى زبان به شكايت گشودم . وى با شنيدن سخنان من ، سجاده را بالا زد و از خاك ، شمشى طلا بيرون آورد و به من داد . چون آن را ( براى فروش ) به بازار بردم ، 16 مثقال بود . « 1 »
عمر بن ريان گويد : مأمون دربارهء جواد الأئمّه به هر حيلهاى دست زد ( براى آنكه آنحضرت را به ورطهء فساد اندازد و از كرامت و هيبت او در چشم و دل مردم بكاهد ) امّا نتوانست كارى كند . هنگامى كه وى خواست دخترش را براى حضرت زفاف كند صد كنيزك بسيار زيبا فراهم كرد و به هر يك جامى كه در آن گوهرى بود داد تا چون امام در مسند دامادى مىنشيند رو به روى او بايستند .
ولى آنحضرت ( بر خلاف انتظار مأمون ) اصلًا به كنيزكان نگاه نكرد . مردى بود به نام مخارق كه خوش آواز و نوازنده بود و ريش بلندى داشت . مأمون وى را خواست ، مخارق گفت : اگر مشكل تو در مورد ميل دادن او به امور دنيوى است ، من اين مهم را براى توبه عهده مىگيرم . آنگاه وى رو به روى امام جواد نشست و بانگ برداشت . همه أهل خانه بر او گرد آمدند و مخارق همچنان عود مىنواخت و آواز مىخواند . ساعتى چنين كرد و ابو جعفر نه به او نگريست و نه به راست و چپش . آنگاه سر خود را بالا آورد و فرمود : اى ريش بلند از خدا بترس ! ناگهان مخارق با شنيدن اين سخن زخمه و عود از دستش افتاد و تا پايان عمر نتوانست از دست خود استفاده كند . « 2 »
امام جواد عليه السلام در دوران خرد سالى بود كه يكى از ياران پدرش كه اسباب
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 50 ، ص 49 .
( 2 ) - مناقب آل ابىطالب ، ج 4 ، ص 296 .