نمىخواهى كارى نكن و سپس او را واگذار و باز گرد .
بشّار گويد : من در پى اطاعت از فرمان امام بيرون آمدم ، قفلها را همچنان كه بود بر در زدم و همسرم را در كنار در نشانيدم و به او گفتم : تكان نخور تا باز گردم .
به طرف زندان قنطره رفتم و بر هند بن حجّاج وارد شدم و گفتم : ابو الحسن خواسته است كه به سوى او روى . هند بر من بانگ زد و مرا راند .
من نيز به او گفتم :
من پيغام را به تو رساندم تو اگر مىخواهى انجام بده و اگر نمىخواهى كارى مكن . سپس بازگشتم و او را ترك كردم و به نزد ابو الحسن آمدم . همسرم همچنان در كنار در نشسته بود و درها هم بسته بود . من يك به يك قفلها را باز كردم تا به زندان امام رسيدم . آنحضرت را ديدم و ماجرا را باز گفتم . امام كاظم عليه السلام فرمود : آرى او نزد من آمد و رفت ! !
پيش همسرم بازگشتم و از او پرسيدم : آيا پس از من كسى آمده و وارد اين اتاق شده است ؟ پاسخ داد : به خدا سوگند نه . من از اين در فاصله نگرفتم و اين قفلها تا زمانى كه تو آمدى ، باز نشد ! ! « 1 »
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 48 ، ص 241 .