رسول خدا به اصحابش فرمود :
داورترين شما على است . يعنى على قاضى شماست و نيز از همين رو بود كه عمر بن خطاب گفت : اگر على نمىبود هر آينه عمر هلاك مىشد . عمر به على گواهى مىداد و حال آنكه ديگران او را منكر مىشوند !
هشام ديرى خاموش ماند سپس سر بلند كرد و گفت : بگو چه مىخواهى ؟
پدرم فرمود :
خانواده و فرزندانم را رها كردهام در حالى كه آنان از خروج من دل نگرانند .
هشام گفت : خداوند وحشت آنان را با بازگشت تو به سوى ايشان به انس و آرام تبديل مىكند . اينجا درنگ مكن و همين امروز به سوى آنان باز گرد . آنگاه پدرم با او معانقه و برايش دعا كرد من نيز همان كارى را كه پدرم كرد انجام دادم .
سپس برخاست و من هم با او برخاستم و به سوى در بارگاه او بيرون شديم .
ميدانى در مقابل بارگاه هشام بود . در انتهاى ميدان عدّهء بسيارى از مردم نشسته بودند . پدرم پرسيد : اينان كيستند ؟
در بانان پاسخ گفتند : اينان كشيشان و راهبان دين مسيحند و اين داناى ايشان است كه سالى يك روز به اينجا مىآيد و مردم از وى فتوا مىخواهند و او نظر مىدهد .
در اين هنگام پدرم سرش را با قسمت اضافى ردايش پيچيد ، من نيز چنان كردم . پدرم به سوى آنان رفت و نزد آنان نشست و من نيز پشتسر پدرم نشستم ، اين خبر به هشام رسيد . وى به برخى از غلامانش دستور داد كه در آنجا حاضر شوند و ببينند پدرم چه مىكند شمارى از مسلمانان گرد ما را فرا گرفتند . عالم مسيحى ابروانش را به حريرى زرد بسته بود ، ما در وسط جمع جاى گرفتيم . عدّهاى از كشيشان و راهبان نزد وى آمده بر او سلام گفتند و او را به صدر مجلس آوردند و وى در آنجا نشست . ياران آن مرد و پدرم دور آن مرد
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 572
مساهمون: شريعت
ص٥٧٢