هشام پدرم را صدا زد و گفت :
اى محمّد ! با پيران قومَت به سوى نشانه تير انداز . پدرم به او پاسخ داد :
من براى تيراندازى پير شدهام . آيا بهتر نيست كه مرا از اين كار معاف دارى ؟
هشام پاسخ داد : به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيامبرش عزّت بخشيد تو را معاف نمىكنم . سپس به پير مردى از بنى اميّه اشاره كرد كه كمانت را به او بده . پدرم كمان و تير گرفت سپس تير را در چلّهء كمان نهاد و كمان را كشيد و تير انداخت . تير درست در وسط هدف نشست . آنگاه براى دوّمين بار تيرى انداخت در اين بار سوفار تير را تا پيكان آن شكست و همچنين نُه تير ديگر انداخت كه يكى در دل ديگرى مىنشست . هشام از ديدن اين صحنه ، عنان اختيار از دست داد و گفت : بسيار عالى بود ! اى ابو جعفر تو ماهرترين تير انداز در ميان عرب و عجم هستى . چرا فكر مىكنى كه براى اين كار پير شدهاى ؟
آنگاه از آنچه گفته بود ، پشيمان شد .
هشام در دوران خلافتش هيچ كس را پيش از پدرم يا بعد از او به كنيه صدا نكرده بود ! او به پدرم توجّه كرد و اندكى به سرزير افكندهء غرق در انديشه شد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم چون ايستادن ما به طول انجاميد پدرم خشمگين شد و هشام به عصبانيّت او پى برد . عادت پدرم چنان بود كه وقتى خشمگين مىشد ، به آسمان مىنگريست و چنان خشم آلوده مىنگريست كه بيننده مىتوانست غضب را در چهرهء او آشكار ببيند . چون هشام متوجّهء خشم پدرم شد به او گفت : محمّد به سوى من آى .
پدرم به سوى تخت بالا رفت و من نيز به دنبالش رفتم . چون به هشام نزديك شد ، وى برخاست و با پدرم معانقه كرد و او را در سمت راست خويش نشانيد .
سپس با من نيز معانقه كرد و مرا هم در سمت راست پدرم نشانيد . آنگاه به پدرم روى كرد و گفت : اى محمّد ! قريش تا هنگامى كه كسانى همانند تو دارد ، بر عرب و عجم سرورى مىكند . خداوند جزايت دهد ! چه كسى اين گونه به تو تير اندازى آموخت ؟ و در چند سالگى آموختى ؟
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 568
مساهمون: شريعت
ص٥٦٨